#پل_های_شکسته_پارت_191

- دل از من بُرد و روی از من نهان کرد …. خدا را با که این بازی توان کرد.

و با لبخند خبیثی گفت:

- یادته؟!

مگه میشد خُل بازی های فرامرز رو یادم رفته باشه! وقتی تعطیلات عید سرم به خانواده ام گرم شد و یک هفته هم با تاخیر رفتم دانشگاه و با اینکه مثلا با هم دوست شده بودیم و واقعا ازش خوشم اومده بود ولی حرصش میدادم و از التماس کردن هاش خوشم می اومد، وقتی بعد از یک هفته اومدم دانشگاه و با یکی از اساتید توی سالن داشتم در مورد غیبت هام صحبت می کردم و به هیچ عنوان قانع نمی شد و می خواست حذفم کنه فرامرز در حالی که این بیت رو با صدای بلند می خوند به سمت ما اومد و جلوی چشم استاد فیلمی بازی کرد که خودم هم داشت باورم میشد، مخصوصا که صداش از بغضی تصنعی می لرزید:

- نامرد بی مروت! نه خبری نه نامه ای نه سنگی نه کلوخی! حداقل بیا یه مشت بزن پای چشمم یه چیزی ازت یادگار بمونه!

از اون جایی که فرامرز نقل کلاس ها بود و نمی دونم چطوری همه ی استاد ها پدرش رو می شناختن!! (البته اون موقع نمی دونستم چه طوری، بعد از عقد فهمیدم پدر فرامرز یکی از خیرینی بود که همینطور الکی برای دانشگاه خرج می کرد! با اینکه دانشگاه دولتی بود و عملا به خرج هاش نیازی نداشت.) با این گلایه ها و ابراز دلتنگی های پر سوز و گداز فرامرز، جلسه غیبت هام بخشیده شد و استادم اجازه داد برم سر کلاس بشینم.

با سرفه مصلحتی فربد به زمان حال برگشتم و با دیدن قیافه های خنده داره هر سه نفری که روبروم نشسته بودن من هم خنده ام گرفت. امین با لحن با مزه ای گفت:

- مامان غرق شده بودیا!! من فکر می کردم فقط بابا عاشقه!

خواستم چشم غره برم ولی چون نتونستم لبخندم رو جمع کنم باعث شد امین قهقهه بزنه. رو به فرامرز با اعتراض گفتم:

- میگیری یا نه!

فربد بی حوصله گفت:

- بابا جمع کنین تن اون بنده خدا رو تو گور نلرزونین!

رو به فربد گفتم:

- مزه ی امشب به هندونه و فال حافظشه!

فرامرز رو نگاه کردم و با کنایه گفتم:

- هندونه که خیار بود، می مونه حافظش.

دستمو به سمتش دراز کردم و گفتم:

- اصلا بده خودم میگیرم.

که همون لحظه صدای زنگ بلند شد و باعث شد از جمع فاصله بگیرم، در کمال تعجب و خوشحالی دایی و الناز هم به جمعمون پیوستن و خوشی اون شب رو تکمیل کردن و من چقدر از دیدن خنده های از ته دل الناز و تذکر های چشمی دایی و قربون صدقه رفتن هاشون به هم دیگه ل*ذ*ت بردم، طوری که اونقدر نگاهشون کردم امین هم به صدا در اومد و بهم تیکه انداخت که:

- مامان زشته برامون حرف در میارن این شکلی چشمات راه میگیره!

خلاصه که فال حافظ هم نگرفتیم و تا ساعت دو نیمه شب با کمک فرامرز خونه رو تمیز کردیم و فرامرز هم که متوجه شده بود ازش رو می گیرم اذیتم نکرد و با یه شب بخیر پر محبت به اتاقش رفت.

با بسته شدن در اتاقش با غم به در نگاه کردم و زیر لب گفتم:

- کاش مامان اینجا بود تا باهاش حرف بزنم.

و در یک تصمیم آنی به سمت در رفتم و با ضربه ی آرومی در رو باز کردم. فرامرز هنوز وسط اتاق بود با تعجب به سمتم برگشت:

- چی شده؟!

لبهامو به هم فشار دادم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com