#پل_های_شکسته_پارت_190


و قبل از حرکت دوباره منو توی آ*غ*و*ش کشید و بی حرف پیشونیمو ب*و*سید و اونقدر همونجا نگهم داشت که لرزش بدنم متوقف شد و بدون حرف و بعد از اینکه چادرم رو سرم کردم دوتایی از اتاق خارج شدیم، مطمئنا لپ هام گل انداخته بود که فربد با دیدن من نتونست لبخندش رو جمع کنه و با خنده یلدا رو تبریک گفت و با وسایل توی دستش به سمت آشپزخونه رفت. من هم به اتاقم رفتم تا چادرم رو با شال و مانتو عوض کنم.

بعد از تعویض لباس به آشپزخونه رفتم و شروع کردم به آماده کردن وسایل و فرامرز هم که حالا تو چشماش پروژکتور روشن بود به کمکم اومد و با هم همه ی وسایلو روی میز داخل هال چیدیم. قبلش همگی کلی عکس گرفتیم و در عرض نیم ساعت قشنگ وسایل روی میزو ترکوندیم، بماند که فرامرز با دیدن کیک کم مونده بود جلوی فربد بپره طرفم ولی جاش امینو قشنگ تو ب*غ*لش چلوند و جیغ بچمو در آورد!

فال حافظ رو دادم دست فربد و با خنده گفتم:

- به عنوان بزرگتر جمع این مسوولیت سنگین گردن شما!

فرامرز با صدای بلند خندید و گفت:

- این نمی دونه حافظ زن بوده یا مرد! چی می فهمه؟!

فربد چشم غره ای رفت و فال رو ورق زد و گفت:

- زیرش تعبیر داره، یه صدای رسا می خواد و یکم سواد که فقط روخونی کنه!

و رو به جمع گفت:

- اول کی می خواد؟!

فرامرز سرشو تکون داد و گفت:

- من می خوام مژده واسم بگیره. تو بگیری حافظ سر شوخیش باز میشه می زنه چَپَل چوپول میگه!

به بازوی فرامرز ضربه ی آرومی زدم تا بس کنه و رو به فربد گفتم:

- اول من… یه لحظه.

و سریع زیر لب فاتحه ای خوندم و بعد از یه نیت کلی، بیت معروفش رو هم خوندم و گفتم:

- بگیرین.

فربد هم از روی شماره های صفحه اول با چشم بسته چاقو رو چرخوند و جایی از کاغذ متوقف کرد، وقتی چشماش رو باز کرد گفت:

- روی خط اومده.

فرامرز با لودگی گفت:

- چاقو رو زدی تو چشمش توقع داری فال هم بهت نشون بده!؟

فربد کتاب رو به سمت فرامرز گرفت وگفت:

- بیا تو بگیر ببینم صمیمیتش با تو چطوره!

فرامرز کتاب رو گرفت و چند ثانیه ای به جلد خیره شد و رفته رفته لبخندش رنگ عوض کرد و غمگین شد و با صدای آرومی رو بهم گفت:

- مال زمان دانشجوییته نه؟!

با لبخند سرمو تکون دادم. نفسش رو به صورت آه بیرون فرستاد و گفت:


romangram.com | @romangram_com