#پل_های_شکسته_پارت_189

- تو از ذاتش خبر داری؟!! چقدر روش شناخت داری؟ واسه من آدم شناس شدی؟!!

خب اعتراف می کنم یه لحظه ترسیدم بلایی سر فرامرز بیاد پس با لحن دلجویانه ای سریع تغییر موضع دادم:

- حق با توئه! من واقعا فکر نکرده عمل کردم.

نگاه از من گرفت و دستش رو توی موهاش برد و در حالیکه قدم میزد گفت:

- فکر نکرده؟!!! کمر بستی به سوزوندن من! به داغون کردن من…

هنوز نفس نفس می زد. به سمت پنجره اتاقش رفت و تون صداش کم شد:

- از شکستن من ل*ذ*ت می بری … بی انصاف چند بار بشکنم؟!! کی دست از تنبیه من می کِشی؟

یه لحظه از خودم بدم اومد … مگه قرار نبود تا آخر عمر کنارش بمونم! مگه به خاطر امین به فرامرز فرصت ندادم! مگه قرار بود که کس دیگه ای وارد زندگیم بشه که من احساساتم رو دخیل زندگیم با فرامرز نمی کردم!

لبهامو به هم فشردم و به سمتش رفتم و با صدای آرومی گفتم:

- فرامرز؟

جوابم رو نداد و به فضای بیرون خیره شد. پشت سرش قرار گرفتم و با صدای آرومی گفتم:

- قبول دارم حرکتم بد بود و تصویر بدی داشت و نمی تونم الان توضیحی بدم اما … به خاطر تو رفته بودم توی خونه ام.

منتظر بودم بپرسه تا بگم برات کیک پای سیب پختم اما نپرسید و به جاش آه جانسوزی کشید که دل سنگو آب می کرد. ناخواسته خنده ام گرفت. از فرامرز جونورترخودش بود و بس، و جالب اینجا بود که هزار بار هم بهم ثابت بشه باز گول می خورم … و اون لحظه توی دلم اعتراف کردم که این گول خوردن چقدر بهم مزه میده!

دستم رو روی شونه اش گذاشتم و گفتم:

- بیا بریم بیرون. یادت بمونه که هیچ وقت نمی ذاریم امین از رابطه ی بینمون بترسه.

و همون لحظه صدای زنگ خونه هم بلند شد. دستم رو از روی بازوش پایین تر آوردم و مچ دستش رو چسبیدم و گفتم:

- بیا بذار امشب به همه خوش بگذره. بعدش هر چقدر خواستی دعوام کن.

و این جمله رو با لبخند گفتم و رومو سمت در کردم و دستش رو کشیدم اما قبل از اینکه قدمی بردارم فرامرز دستم رو کشید و منو به سمت خودش برگردوند و قبل از عکس العملی از جانب من دو دستش رو دور صورتم گذاشت و لبهاشو روی لبهام فشرد … بدون ب*و*سیدنم فقط لبهامون به هم فشرده شدن و ناخواسته بغض کردم از حرف نگفته اش. می خواست منو بب*و*سه و منتظر اجازه بود.

پر بودم از خواستن و نخواستن و حسرت ها و آرزوهام … دلم برای فرامرز تنگ شده بود و حافظه ام برای یادآوری گذشته قوی بود و قلبم پر از کینه … زندگی امین وسط بود و آینده ی خودم مهم بود و فرامرز دست از آزادی هاش کشیده و پایبند زندگی متاهلی شده بود، بدون اینکه کسی ازش بخواد …

دوستم داشت و نمی خواستمش و منو می خواست و من … شاید هنوز دوستش داشتم …

چشمهامو بستم و از فشردن لبهام به هم دیگه، دست کشیدم و دستهامو بالا آوردم و روی گوشهاش گذاشتم … این یعنی اجازه دیگه، نه؟!

حتی اگر چهارستون بدنم می لرزید و سر انگشتهام یخ کرده بود! حتی اگر لبهام داغ می شد و خواستن فرامرز و ب*و*سه های عمیقش تب داغی رو پیشونیم می نشوند…

با صدای ضربه ای که به در خورد ناخودآگاه عقب کشیدم:

- مامان … بابا … عمو فربد اومده.

دستی به پیشونیم کشیدم و بدون اینکه به صورت فرامرز نگاه کنم گفتم:

- من برم زشته فربد منتظره.

romangram.com | @romangram_com