#پل_های_شکسته_پارت_188
فرامرز دستش رو روی دکمه ی آسانسور قرار داد و با لحن خشکی خطاب به سهند گفت:
- خیر.
و با باز شدن درهای آسانسور رو به سهند گفت:
- شب خوش.
و دستش رو به نشونه ی دعوت من به رفتن به داخل آسانسور جلو گرفت و من هم خداحافظی سرسری به سهند گفتم و با سری به زیر افتاده وارد آسانسور شدم. البته که باید برای فرامرز توضیح می دادم و چقدر جلوی سهند بد شد!
قبل از ورود به داخل خونه گفتم:
- فرامرز یه لحظه صبر کن، من رفته بودم خونه ی خودم تا …
در خونه رو باز کرد و حرفم رو با صدای عصبیش قطع کرد:
- برو تو.
وارد خونه شدم و به آشپزخونه رفتم و کیکم رو روی میز گذاشتم و به هال برگشتم. فربد هنوز نیومده بود. فرامرز به سمت اتاقش رفت و خطاب به من گفت:
- بیا اینجا.
حالا یکی بیاد اینو توجیه کنه! آخه من کجام به سهند می خوره. من غلط کنم که غلط زیادی کنم، همین تو واسه هفت پشت من بسی!!
به نگاه نگران امین لبخندی زدم و گفتم:
- حواست به زنگ خونه باشه یه وقت عموت پشت در نمونه.
و وارد اتاق شدم. به محض اینکه در رو بستم فرامرز منفجر شد:
- مثل اینکه جدی جدی باورت شده من مترسک سر جالیزم آره؟! با پسره غش غش می خندی، ناز و نوزت برای منه!
اخم کردم و گفتم:
- مودب باش فرامرز! من فقط کمکش کردم که وسایلش نریزن.
نزدیکم شد و با حرص گفت:
- خندیدن هم جز کمک کردن بود؟!!!
سینه اش از خشم بالا و پایین می رفت:
- اونقدر صمیمی هستین که ازت بپرسه زیر چادرت چی داری!!!!
یه لحظه چشمامو بستم، پیش خودش تا کجاها رفته بود!! الان نمی تونستم با توضیح قانعش کنم چون دفاع از خودم فقط باعث عصبانی تر شدنش می شد. کمی به خودم مسلط شدم و گفتم:
- به خدا منظوری نداشت! ذاتش شیطونه، وگرنه همیشه احترام میذاره.
توی صورتم با صدای بلند غرید:
romangram.com | @romangram_com