#پل_های_شکسته_پارت_187
- کجا؟!
در خونه رو باز کردم و گفتم:
- یه چیزی از تو خونه ام می خوام. الان برمی گردم.
و سریع خارج شدم و در رو بستم و با قدمهای بلند خودمو به آسانسور رسوندم و به طبقه ی هفتم رفتم. با باز شدن در خونه بوی کیک پای سیبم مشاممو قلقلک داد و از عکس العمل احتمالی فرامرز لبخند عمیقی روی لبم نشست. البته که از خوشحالیش خوشحال می شدم. مریض که نبودم زندگی رو به کام خودمو بچه ام زهر کنم وقتی فرامرز حالت مهربونش قابل تحمل تر از این حالت قهرش بود چرا کاری نکنم که مهربون باشه!
خونه ای که شوفاژهاش قطع بودن و حسابی یخ کرده بود توی عطر پای سیب فرو رفته بود.
به سمت اجاق گاز رفتم و بعد از خاموش کردن فر،سینی کیک رو بیرون آوردم.
برای لحظه ای لبخند از روی لبم نمی رفت. مهم نبود که من از پختن این کیک خاطره ی بد داشتم، مهم این بود که امشب جمعمون شاد می شد. چرا که قرار بود فرامرز هم شاد بشه.
کیک رو روی میز گذاشتم و نمکدونی که از قبل توش مخلوط دارچین و شکر آسیاب شده ریخته بودم رو برداشتم و روی کیک پاشیدم.
کیک رو توی ظرف کریستال پیتزا خوری سرد جابجا کردم و روش سلفون کشیدم و بعد از مرتب کردن چادرم و گرفتن ظرف زیر چادر به سمت در رفتم و از خونه خارج شدم. در حال قفل کردن در خونه بودم که آسانسور توی طبقه ی هفتم توقف کرد. با چرخوندن سرم دیدم سهند در حالی که دستهاش پر از وسیله س، طوری که هندونه اش در آستانه ی افتادن بود داره از آسانسور خارج میشه، ناخودآگاه به سمتش رفتم و با دستی که از زیر چادر رد کرده بودم تا در رو قفل کنم هندونه اش رو بین زمین و آسمون به یک دستم گرفتم، اون هم با نکبتی، طوری که مجبور شدم چونه ام رو هم به هندونه بند کنم تا قِل نخوره! از آسانسور خارج شد و در حالی که سعی می کرد خنده اش رو جمع کنه گفت:
- سلام. وای ببخشید. الان ازتون میگیرم.
و به سمت در واحدش رفت و با پا ضربه ای به در زد و بعد از دقیقه ای مادرش در واحدو باز کرد. با هم سلام و احوال پرسی کردیم و من همه حواسم به این بود که چادرم از روی سرم سُر نخوره و آبروم نره. مادرش وسایلو از دست سهند گرفت و با ببخشیدی به داخل خونه برگشت. سهند به سمتم اومد و حینی که هندونه رو از دستم می گرفت گفت:
- ممنون که گرفتینش. وگرنه مادرم منو خونه راه نمی داد.
خندیدم و در حالی که چادرم رو با دست آزادم توی سرم مرتب می کردم گفتم:
- حقتون بود راه نمی دادتون تا دیگه همه کارها رو نذارین واسه دقیقه های آخر.
مظلومانه نگاهم کرد و گفت:
- تو رو خدا شما دیگه اینو نگین، به خدا همین یک ساعت قبل ساعت کاریم تموم شد.
به روش لبخندی زدم و گفتم:
- پس خسته نباشید.
نگاهش کشیده شد به چادر من که تابلو بود زیرش چیزی رو قایم کرده بودم. با شیطنت گفت:
- زیر چادرتون چی دارین؟
به این شیطنتش که هیچ جوره نمی تونستم با شغلش مطابقت بدم با صدای نسبتا بلندی خندیدم و خواستم کیک رو بیرون بیارم و برخلاف میلم بهش تعارف کنم که با صدای عصبی فرامرز قلبم صاف رفت توی گلوم. از مسیر راه پله ها بالا اومده بود و پشت سر سهند ایستاد. خطاب به من گفت:
- کارت تموم شد؟
و تیر نگاهش م*س*تقیما سهند رو نشونه گرفت که همچنان لبخند روی لبش بود:
- یلداتون مبارک جناب آزاد. اگر خانمتون به دادم نرسیده بود امشب یلدا بی یلدا.
البته که همه خبردار شده بودن من و فرامرز با هم ازدواج کردیم. سهند با دیدن ابروهای درهم فرامرز لبخندش رو خورد و فهمید فرامرز دچار سوتفاهم شده، لبخند خجلی زد و گفت:
- معذرت میخوام … مشکلی پیش اومده؟
romangram.com | @romangram_com