#پل_های_شکسته_پارت_185
- میگم برای شب یلدا برنامه ات چیه؟
لقمه ای که توی دهنم بود رو قورت دادم و گفتم:
- چه برنامه ای؟! میریم خرید می کنیم و نهایتا زنگ بزن فربد رو هم دعوت کن، دایی هم که نیست چون میره خونه ی آقای کبودوند اینا.
قاشقش رو بی هدف توی بشقابش چرخوند و گفت:
- یلدا میشه شب جمعه، فردا که از مدرسه اومدی وسایلمون رو جمع کنیم بریم یا خونه ی مامان من، یا بابای تو، پنج شنبه هم که سر کار نمیری! جمعه غروب هم برمیگردیم که فرداش تو و امین به مدرسه تون برسین.
بی معطلی گفتم:
- به خستگی راه نمی ارزه، دو روز تعطیلیه، تو بشین واسه کنکورت درس بخون، خودم خریدهارو انجام میدم.
امین اعتراض کرد:
- مامان! بریم دیگه! توروخدا.
رو به امین گفتم:
- عزیزم ایشاله سر فرصت میریم.
تا امین خواست باز هم اعتراض کنه فرامرز اجازه نداد و با لحن کلافه ای گفت:
- بسه امین، ناهارت رو بخور، هر چی مامان بگه.
و خودش چند لقمه باقیمونده رو سریع خورد و بعد از برداشتن بشقابش از روی میز، آشپزخونه رو ترک کرد. نفسم رو فوت کردم، خب من بیشتر به خاطر خودش گفتم، اون داره همه تلاشش رو میکنه که کنکور دکتراش رو قبول بشه و از کمترین فرصت برای نوشتن مقاله و چاپ تو نشریات مختلف استفاده میکنه تا رزومه اش قوی بشه، یک روز هم براش یک روزه! وگرنه من که از خدامه برم دیدن خانواده ام.
به بشقابم که نصف بیشترش مونده بود نگاه کردم و با کلافگی قاشقم رو ول کردم، کوفتم کرد!
از پشت میز بلند شدم و رو به امین گفتم:
- برمیگردم، تو غذاتو بخور.
جوابم رو هم نداد، خب این هم قهر کرد!!!
به سمت اتاق فرامرز رفتم، به در ضربه ی آرومی زدم و وارد شدم، روی تخت دو نفره اش دراز کشیده بود و در حالی که ساعدش روی پیشونیش بود، به سقف زل زده بود.
به سمت تختش رفتم، نفسش رو بیرون داد و روی تخت نشست، دست به سینه شدم و گفتم:
- من از خدامه یه سفر کوتاه بریم، هم واسه روحیه ی خودم، هم امین، ولی …
- دیگه مهم نیست.
اخم کمرنگی کردم:
- چیزی شده؟
این سوال یکی از تکراری ترین دیالوگهایی بود که تو این دو ماه عقد استفاده کردم! یعنی در جریان باشید که آقا مثل تازه عروس ها فرت و فرت قهر میکنه! … تنها نکته مثبتش اینه که فقط قهر میکنه یعنی حریمهارو زیر پا نمی گذاره.
سرش رو پایین انداخت و گفت:
romangram.com | @romangram_com