#پل_های_شکسته_پارت_184
شاید هم به قول مامان ستاره ی من از اول پیش این دختر خوش نیومده بود! خب البته که از اول هم رابطه ی خوبی با هم نداشتیم، من از لحاظ ظاهری هم تیپ فرحناز نبودم و افکارمون هم هیچ جوره با هم نمی خوند، از انتخاب لباس و غذا و سلیقه ی شرکت تو مهمونی و رشته ی تحصیلی و روابط اجتماعی گرفته تا بحث های سیاسی و دولتی و اقتصادی! کلا دو قطب مخالف بودیم که هر دو هم سرسخت روی اعتقاداتمون پافشاری می کردیم، حالا اینکه واقعا کدوممون حق داشت بماند!
مهم اینه که من درست همین لحظه به این باور رسیدم که هیچ وقت رابطه ی دوستانه ای بین من و اون به وجود نمیاد پس بهتره برای به وجود نیومدن دشمنی برخوردم رو حداقل نگه دارم.
تا آخر شب که حاج خانم و فرح و فربد اونجا بودن، به خاطر جمله ی فرامرز لبخند خبیثم روی لبم بود و همون دلخوشی کوچیک باعث شد از بی تحرکی دربیام و به فرامرز کمک کنم و همین حرکت باعث شد یخ امین هم باز بشه و از همکاری من و پدرش ذوق کنه و برای چند کلمه ای با مادربزرگش حرف بزنه.
آخر شب هم فرح و مادرش ازمون خداحافظی کردن و گفتن صبح زود برمی گردن و شب هم رفتن خونه ی فربد بخوابن. بعد از خوابیدن امین هم من و فرامرز بدون حرف اضافه به اتاق هامون رفتیم و این شد اولین شبی که کنار هم حضور داشتیم!
***
فصل سی و ششم:
همزمان که رسیدم جلوی در آپارتمان سرویس امین هم رسید و همراه با ماشین وارد پارکینگ شد و منتظر موند، من پارک کنم تا با هم وارد آسانسور بشیم، خدارو شکر سرویسش روبراه شده بود و من و فرامرز مجبور نبودیم هی ساعت هامون رو با رفت و آمد امین هماهنگ کنیم. چند روز قبل جلسات فیزیوتراپیش تموم شده بود ولی هنوز یکم لنگ میزد، پایی که قبلا توی گچ بود کمی لاغرتر شده بود و حالا بعد از مدت دو هفته از باز شدنش خیلی بهتر شده بود و به گفته ی دکترش نباید ورزش های سبکش رو کنار می گذاشت.
امروز صبح فرامرز همزمان با من به مدرسه اومده بود برای بازدید نهایی و جایجایی وسایل و خیلی زود هم برگشته بود.
دستم رو جلو بردم و نوک بینی قرمز شده ی امین رو کشیدم. چند شب دیگه شب یلدا بود و هوا خیلی سرد شده بود، مخصوصا برای من و امین که هر دو سرمایی هم بودیم.
با وارد شدن به خونه، هر دو نفس عمیقی گرفتیم، بوی خوب خورشت فسنجون کل خونه رو برداشته بود. فرامرز توی چارچوب در اتاقش قرار گرفت و با لبخند دندون نمایی گفت:
- سریع آماده بشین که ناهار فسنجون داریم.
با لبخند گفتم:
- ممنون، چرا زحمت کشیدی، خودم می پختم، تو درس رو می خوندی!
خم شد و در حالیکه پیشونی امین رو می ب*و*سید گفت:
- درسم رو هم، همزمان خوندم.
به سمت اتاقم رفتم و لباسم رو عوض کردم، دستی به موهام کشیدم و از اتاق خارج شدم؛ اول عقدمون قصد نداشتم جلوش سرل*خ*ت باشم، در واقع دو سه روز بعد اونقدر اخم کرد و قهر کرد و غر زد و متلک انداخت که:
- مگه من اینقدر سست عنصرم که موهاتو می پوشونی! …. مگه من تو رو همه جوره ندیدم! ….روسروی کمه، چادر هم سرت کن! …. جوراب بپوش دارم تحریک میشم! و …
اونقدر زِر زر کرد که خودم محترمانه حجاب موهامو کنار گذاشتم. اما فکر کرده من کورم و نمی بینم گاهی به موهام خیره میشه و میره تو فکر!
بعد از شستن دست و صورتم به سمت آشپزخونه رفتم، امین و فرامرز پشت میز نشسته بودن و منتظر من بودن. دوباره نفس عمیقی گرفتم و گفتم:
- به به! آقای پدر چه کرده!!
فرامرز لبخندی از ته دل زد و گفت:
- حالا خدا کنه مزه اش هم خوب باشه.
و خودش برای هر سه برنج کشید، برای من خورش شیرین ریخت توی ظرف و برای خودش و امین هم ترش و سه تایی مشغول شدیم.
بعد از دقیقه ای فرامرز سکوت رو شکست:
romangram.com | @romangram_com