#پل_های_شکسته_پارت_183
حاج خانم لبخندی زد و گفت:
- بالاخره مجوزش رو گرفتم. خدا بخواد به همین زودی حسابی سرم گرم میشه.
فربد و فرامرز هر دو بهش تبریک گفتن و من هم اجبارا تبریک گفتم، حاج خانم خطاب به امین گفت:
- امین آقا نمی خوای دو دقیقه سرتو بالا بگیری با ما حرف بزنی؟
امین بدون اینکه سرش رو بالا بیاره نگاهشو بالا آورد و چند ثانیه به مادربزرگش و بعد به من نگاه کرد و دوباره مشغول بازی شد.
دستم رو جلو بردم و موهاشو نوازش کردم و گفتم:
- چشمات درد میگیره ها!
اما اصلا به روی خودش نیاورد و به بازیش ادامه داد.
- شوهر سابقت مدرکش چی بود؟!
چرا یه نفر دهن فرح رو نمی بست تا از توی مدرک و تحصیلات بیاد بیرون؟! دیدی گفتم این لحنش خصمانه اس؟!!! ناخودآگاه اخمی کردم و گفتم:
- فوق دیپلم.
ابروهاش نامحسوس بالا رفت و نگاهش کشیده شد به فرامرز و یه لبخند گیج اومد روی لبش و ادامه داد:
- فقط از سر کنجکاوی پرسیدم!
جهت نگاهش رو دنبال کردم و رسیدم به چهره ی فرامرز که از خشم قرمز بود و به خواهرش چشم دوخته بود، با حرص گفت:
- هر کنجکاوی دلیل نمیشه حتما ازش سر در بیاری!
دلم یکم، فقط یکم آروم شد. حاج خانم چشم غره ای به دخترش رفت و فرح هم شونه بالا انداخت که یعنی «مگه چی گفتم!» فربد دوباره حرف رو حول محور مرکز قرآنی حاج خانم چرخوند و من هم در سکوت به حرفهاشون گوش دادم و گاهی که حاج خانم رو بهم سوالی می پرسید اولش با بی میلی ولی بعد از چند دقیقه گرم شدم و عمیقا باهاش در مورد دکوراسیون و شیوه ی تدریس و اینا هم فکری کردم.
اونقدر بحثمون گرم شده بود که اصلا متوجه نشدم کی فرامرز و فرح به آشپزخونه رفتن. امین همونطور که سرش گرم بازیش بود، گفت:
- مامان برام آب میاری؟
می خواستم فرامرز رو صدا بزنم اما یه حسی قلقلکم داد که خودم برم آب بیارم؛
بلند شدم و به آرومی به سمت آشپزخونه رفتم و همین که به آشپزخونه رسیدم صدای آروم و حرصی فرامرز رو شنیدم که می گفت:
- یک بار دیگه متلک پرونی کنی از زبون آویزونت می کنم.
خب همین یک جمله کافی بود که اعضا و جوارحم خنک بشه، پس اصلا گوش نایستادم و بعد از سرفه ای مصلحتی وارد آشپزخونه شدم و بدون توجه به جفتشون خیلی سریع لیوان آبی پر کردم و از آشپزخونه خارج شدم.
واقعا نمی فهمیدم چه هیزم تری به فرح فروختم! اون حس زنانه و موزیم می گفت:
- شاید بهت حسادت می کنه!
بعد خودم به حسم جواب می دادم:
- آخه من حسادت کردن دارم؟ من اگر شانس داشتم از بخت اولم شانس می آوردم نه اینکه یه خونه ی دیگه بگردم و ناز شصت سهراب خان رو بچشم و درد رفتن و مردنش رو هم تحمل کنم بعد برگردم سر خونه ی اول … که نه! سر انتخاب اول!
romangram.com | @romangram_com