#پل_های_شکسته_پارت_182
نمی دونستم تا کی می تونم تحمل کنم! نه اینکه آدم سرد مزاجی باشم و چنین شرطی گذاشته باشم! فقط اونقدر دیدم به این ازدواج بد بود که دلم نمی خواست به این زودی ها همه چیز برای فرامرز مهیا باشه. توی اولین رابطه ام با سهراب خیلی بهم سخت گذشت، ولی سهراب هم باهام راه اومد، بالاخره سه سال دور بودن از این موضوع روم بی تاثیر نبود. مخصوصا اینکه تا به سهراب عادت کنم و بهش علاقمند بشم تحریک نمی شدم و این اذیتم می کرد، اما با فرامرز همه چیز ل*ذ*ت بخش بود، مخصوصا وقتهایی که کاری برخلاف میلش انجام می دادم و اون هم اول با عصبانیت می افتاد دنبالم و بعد که می دید از پس چموشی من بر نمیاد شوخی و خنده قاطی موش و گربه بازیمون می شد و وقتی گیرم می انداخت …
سرم رو به چپ و راست تکون دادم و نفسم رو فوت کردم. دستم رو روی گونه ام گذاشتم، حس کردم کف دستم داغ شد. آخه آدم عاقل این وقت شب میشینه خاطرات خاک بر سری مرور می کنه؟!!
مدارکم رو برداشتم و بیرون از چمدون گذاشتم و چمدون رو سرجاش برگردوندم. به سمت کمد دیواری رفتم و چمدونی که بزرگتر بود و خالی بود رو بیرون آوردم و مدارکم رو داخلش گذاشتم و بعد رفتم سراغ کمد لباس هام و لباس های راحتیم رو جدا کردم، البته نه همه، فقط اونهایی که باز و بی حجاب نبودن، که البته زیاد هم نمی شدن و باید یه خرید اساسی انجام می دادم.
تا موقع اومدن بقیه، وسایلی که همیشه باید دم دستم می بودن رو جمع کردم و توی دو تا ساک و چمدون مرتب کردم.
وقتی مامان به اتاقم اومد و دید وسایلم رو جمع کردم که فردا به خونه ی فرامرز برم کلی با خودش ریز ریز گریه کرد و من هم که دنبال بهونه! نشستم پا به پاش گریه کردم تا دست آخر پیمان بهمون تشر زد و بابا هم به پیمان توپید که صداشو سر من و مامان بلند نکنه.
فردا صبح هم وسایل امین رو جمع کردم و ظهر بعد از ناهار همه راهی شدن و یک ساعت بعد هم فرامرز حاضر و آماده پشت در خونه ایستاده بود که:
- خب حالا همه بریم به خونه ی خودمون.
و کمک کرد و وسایل رو بردیم پایین و قرار شد هر روز یه سری رو جابجا کنیم. البته چیزهایی که لازم بودن، مثل وسایل اتاق امین و ظروف آشپزخونه و ….
البته چون امین از همون صبح قصد کرده بود شب رو خونه ی پدرش بخوابه، غروب فرامرز کارگر گرفت و علاوه بر تخت امین تیکه های درشت وسایلش رو هم به خونه اش برد و همینطور تخت من رو.
چون حس آشپزی نداشتم قرار شد از بیرون غذا سفارش بده و من تنها کاری که انجام دادم این بود که به امین کمک کنم تا تکالیف مدرسه اش رو تموم کنه و نیم ساعت قبل از اومدن خانواده فرامرز خودم و امین رو آماده کنم.
نه اینکه قصد تنبلی و در آوردن لج فرامرز رو داشته باشم! خونه ش تمیز بود و احتیاجی نبود که کاری کنم.
البته استرس رویاروییم با خواهر و مادرش، اون هم بدون حضور خانواده ام روی این بی تحرکیم بی تاثیر نبود.
دو روز قبل آرایشگاه رفته بودم و صورتمو اصلاح کرده بودم و فقط یه آرایش مختصر کردم و تونیک طرح دار رنگ شاد با شال و شلوار تنگ کرم پوشیدم؛
دست خودم نبود ولی وقتی اومدن جز فربد که باهاش نسبتا گرمتر سلام و احوال پرسی کردم، با فرح و حاج خانم خیلی سرد برخورد کردم و حتی لبخند هم نزدم. خوبه به روشون قربون صدقه برم و توی دلم آتیش باشه؟!! آقا ظاهر و باطن من در مورد این دو نفر همینه که هست!! یعنی قبلا این نبود، اون موقع که بار اول عروسشون شدم به حاج خانم می گفتم "مامان" و به فرحناز هم می گفتم "فرح جون".
بعد از اینکه چای براشون آوردم نزدیک فربد نشستم و در مورد ساختمون مدرسه و اینکه کی تموم میشه و ایمنیش چقدره حرف زدیم. فرامرز هم با خواهر و مادرش مشغول صحبت بود. ناخواسته به دو گروه تقسیم شده بودیم و امین هم مشغول بازی با تبلت فرامرز بود.
بالاخره بعد از نیم ساعت، سه ربع که حرفهای هر گروه ته کشید فرح دو گروه رو به هم وصل کرد:
- مژده جان دیگه بعد از کارشناسی درست رو ادامه ندادی؟
دست خودم نبود اما نتونستم لبخند به لب بنشونم، حالا هر کس هر اسمی دوست داره روی رفتارم بذاره!
- به فکرش نبودم.
و واقعا هم به فکرش نبودم، حتی اگر زندگی اولم از هم نمی پاشید و دردسر و بلا پشت هم به سرم نازل نمی شد!!
- الان چی؟ فرامرز می خواد ادامه بده و بهترین موقعیته که تو هم ادامه بدی!
لبخند کجی زدم و گفتم:
- علاقه ای ندارم.
فرامرز ادامه بده! که چی؟ یعنی چون فرامرز قراره دکترا بگیره مدرک لیسانس من در مقابلش کمه؟! اصلا دلم می خواد حرف های فرح رو خصمانه معنی کنم! حتی اگر منظوری نداشته باشه. فربد بحث رو دست گرفت و رو به مادرش گفت:
- مامان جامعه القرآن رو چیکار کردی؟
romangram.com | @romangram_com