#پل_های_شکسته_پارت_181
کلید رو توی قفل در واحد چرخوندم و خودم زودتر وارد خونه شدم و فرامرز هم پشت سرم وارد شد و در حالی که کفش هاشو در میاورد گفت:
- امین رو میذارم توی اتاقش.
امین هم مثلا خواب بود! من اگر بچه ی موزمار خودمو نشناسم که مژده نیستم! پشت سر فرامرز وارد اتاق شدم و بعد از اینکه امین رو روی تختش خوابوند شروع کردم به تعویض لباس امین و فرامرز هم کمکم کرد، هیچ حرفی نزدم و خیلی عادی و به کمک به همدیگه لباس امین رو عوض کردیم و بعد دوتایی از اتاق بیرون زدیم.
دست خودم نبود ولی دلم بازیش گرفته بود، چنین صحنه هایی رو که هرچند معمولی به نظر میرسیدن، بارها و بارها توی ذهنم تصور کرده بودم ، البته تا وقتی کهفرامرز شوهرم بود و دوستش داشتم و حالا لبام از هم به لبخند کش می اومد. ناخودآگاه از دهنم پرید:
- چای میخوری؟
و فرامرز هم توی هوا تعارفم رو گرفت و قبل از اینکه به در برسه به سمتم برگشت و گفت:
- چرا که نه!
و با هم به سمت آشپزخونه رفتیم و سریع بساط چای رو روبراه کردم و تا وقتی آب جوش بیاد روی صندلی روبروی فرامرز نشستم، از قیافه اش خستگی می بارید، اما لبخندش رو هر چند کمرنگ حفظ کرده بود. دلم می خواست یه چیزی بگم اما از طرفی دلم نمی خواست یه وقت فکر کنه از موضعم کوتاه اومدم؛ پس ساکت موندم ولی به جای من اون سکوت رو شکست:
- با اینکه با خودم عهد کرده بودم کوتاه نیام …
نگاه منتظر من رو که دید لبخندی از ته دل زد و گفت:
- ولی مطمئن نبودم واقعا این اتفاق بیفته … عقد کردنمون رو میگم.
با جوش اومدن آب از روی صندلی بلند شدم و در حالی که به سمت چایساز می رفتم گفتم:
- اگر پای امین وسط نبود …
- پای شکسته امین؟
ناخواسته لبخند زدم:
- فرقی نمی کنه، هر کدومش! اگر امین نبود …
- حالا که هست و ما هم عقد کردیم!
چای رو دم کردم و به سمتش برگشتم و گفتم:
- آره، حق با توئه.
برخلاف لحن شوخش نگاهش غمگین بود و مطمئنا اگر چند دقیقه دیگه بهش زل می زدم می رفتم ب*غ*لش می کردم. البته این فقط یه حس زودگذر بود چون باز همون حافظه ای که با تموم قوا داشت خاطرات رو به یادم می آورد و به هیچ عنوان قصد نداشت یه خرده بدیهای فرامرز رو کمرنگ کنه! باعث شد گول ظاهر مظلومش رو نخورم و تا وقتی که چاییش رو خورد سکوت کنم و در جواب سوال های معمولیش کوتاه ترین پاسخ هارو انتخاب کنم.
جلوی در خونه هم گفت که فردا شب با امین برم خونه ش و شام رو همراه اون و خانواده ش بخورم، با اینکه زیاد به روی خودم نیاوردم و زود هم قبول کردم اما از همون لحظه توی دلم عزا گرفتم.
با رفتن فرامرز، به اتاقم رفتم و چمدونم رو از زیر تخت بیرون آوردم و روی تخت گذاشتم. از لابلای وسایلم آلبوم عروسیم با سهراب رو بیرون کشیدم و نگاه کردم. یک آلبوم بیشتر نمی شد، من که فامیلی نداشتم جز دایی! اون موقع هم تازه شاغل شده بودم و فقط سه چهار تا از همکارهام رو دعوت کرده بودم. هر چه بود فامیل های سهراب بودن؛ سه بار سر سفره ی عقد نشسته بودم و هر سه بار یک جای کار لنگ می زد.
عکسهایی که خودم توش نبودم رو از آلبوم جدا کردم و کنار گذاشتم تا هر وقت اشرف جون خواست بدم بهش، آلبوم رو دوباره ته چمدون گذاشتم، اصلا نمی دونستم نگه داشتنش کار درستیه یا نه! سهراب که بچه ای نداره تا بخوام براش خاطره ی ازدواجم رو نگه دارم!
با یادآوری سوختن عکس های عروسیم با فرامرز لبخند غمگینی روی لبم نشست و زیر لب زمزمه کردم:
- ولی سهراب بد خر می شدیا!!
و بی اراده ریز خندیدم و بعد براش فاتحه فرستادم، بالاخره شب جمعه بود و به قول مامان اموات چشم انتظار! البته یه موضوع دیگه ای هم امشب داره که بهتر بود بهش فکر نکنم چون یهو چشمای مظلوم فرامرز وقتی براش شرط می گذاشتم می اومد جلوی نظرم و یه لبخند خبیث روی لبم نقش می بست.
romangram.com | @romangram_com