#پل_های_شکسته_پارت_180
- پاشو برو سرجات تا مژده لگد نزده زیر چونه ات!
درسته همونجا ازش انگشتر رو نگرفتم و با تذکر استاد سر جاش نشست اما به محض خروج از کلاس انگشترو توی دستم کرد و باعث شد تا وقتی سر سفره ی عقد بهش جواب بله بدم، هر بار با دیدن اون انگشتر از زمین کنده بشم و توی ابرها سیر کنم. اما حالا حس می کنم این حلقه، فقط یه برچسبه که مشخص کنه من همسرِ پدرِ امینم؛ دستم رو مشت کردم و نگاهم کشیده شد به قرآن توی دست الناز … من هم امروز توی محضر، سر سفره ی عقد بعد از پنج بار بله گفتم، نشستم کل سوره ی «نبا» رو خوندم، آخر مادر فرامرز به حرف اومد:
- تو رو خدا بله رو بگو بچه ام دق کرد!
و باعث شد همه لبخند کمرنگی بزنن، هرچند که تقریبا لحنش جدی بود! با صدای خاله ی الناز از فکر بیرون اومدم که گفت:
- عروس زیر لفظی می خواد.
و مادرم هم با جعبه ی زرشکی رنگ مخملی که می دونستم توش دستبند طلاست به سمت الناز اومد و دستبند رو به دست الناز انداخت. دستم به سمت گردنم رفت و سینه ریز سنگین و پرکاری رو که مادر فرامرز به گردنم انداخته بود رو لمس کردم، لبخند کم جونی روی لبم نشست، امروز خانواده ی فرامرز طوری رفتار کرده بودن که انگار بار اولیه که دارم عروسشون میشم و همین موضوع خیال بابا رو کمی راحت کرد. بابا حالا کنار پیمان نشسته بود و داشت نگاهم می کرد، لبخندی به روش زدم که اون هم با لبخندی جوابم رو داد، از دیروز صبح به همراه محمد راه افتاده بودن و مسیر پنج ساعته رو به خاطر وضعیت کمر بابا ده ساعته اومده بودن تا توی عقد من و مراسم نامزدی دایی شرکت کنن.
با شنیدن بله ی الناز همه دست زدن و من هم نگاه از بابا گرفتم و به سمت دایی خم شدم و به آرومی جایی نزدیک موهای پیشونیش رو ب*و*سیدم و آهسته کنار گوشش گفتم:
- خوشبختیت آرزومه دایی.
و قطره اشکی آروم از گوشه ی چشمم راه گرفت و از دایی فاصله گرفتم و به سمت الناز رفتم. در عرض چند دقیقه مردها رفتن از اتاق بیرون و فقط خانم ها موندن و جشن نامزدی شروع شد.
فرامرز هم دعوت بود و می دونستم بین بقیه ی مردها طبقه ی پایینه، ولی داخل اتاق عقد نیومده بود. خواهر و مادرش هم دعوت مامان رو با تشکر رد کردن و رفته بودن خونه ی فربد و من واقعا خوشحال بودم که چنین شب خوبی رو مجبور نیستم با دیدن ریخت اون دو نفر به کام خودم زهر کنم، هر چند که من هم قرار نبود برای بزن و بر*ق*ص بمونم و بعد از پنج دقیقه عزم رفتن کردم، چون قبلا با مامان هماهنگ کرده بودم کسی مانعم نشد؛
توی حیاط وقتی منتظر فرامرز بودم که بهم برسه یک بار دیگه به آقای کبودوند تبریک گفتم و ایشون هم به من تبریک گفت، به زور لبخند زدم. بهونه ی نموندنم این بود که: مجبور بودم با فرامرز عقد کنم به خاطر امین، مجبور بودم به خاطر دل دایی تو مراسم عقدش شرکت کنم، دیگه مجبور که نبودم تو مراسم بزن و بر*ق*صش بمونم و قر بدم که! خیر سرم شوهرم تازه فوت شده بود. البته هم من و هم بقیه به خوبی می دونستیم که این بهونه ایه که توی جمع نمونم! بالاخره همکارهای دایی حضور داشتن و جدا از اون اعصابم واقعا به هم می ریخت که هی بهم تبریک می گفتن و اونایی که خبر نداشتن با کنجکاوی می گفتن «ماجرای تبریک چیه؟» و وقتی می فهمیدن ازدواج کردم می پرسیدن «مگه اون پسر بچه، پسر شما نیست؟» و باز باید سه ساعت توضیح بدی که بابای امین قبلا شوهرم بوده و حالا دوباره شوهرم شده و چشم طرف مقابل بزنه بیرون و بگه «اِ اِ اِ چه جالب!!!!» و بعد سراشونو توی هم کنن و خیلی ضایع شروع کنن به پچ پچ کردن.
با دیدن فرامرز که امین رو توی ب*غ*ل گرفته بود و لنگای دراز امین به سر زانوهاش می رسید لبخند کم جونی روی لبم نشست که باعث شد فرامرز هم با لبخندی جوابم رو بده. با رسیدن فرامرز آقای کبودوند هم بعد از کلی تعارف تیکه و پاره کردن از ما جدا شد و به داخل خونه برگشت و من و فرامرز با هم همقدم شدیم و از حیاط بیرون زدیم و به سمت ماشین رفتیم، در حینی که نفسش رو فوت می کرد گفت:
- خیلی خوب شد که می خوایم بریم. واقعا معذب بودم!
سرم رو تکون دادم و گفتم:
- منم.
حتما فهمید منظورم چیه که سوالی نپرسید. امین با لبهای جلو داده گفت:
- اگر پام تو گچ نبود امشب مجبور نبودم با شما بیام.
من و فرامرز هر دو نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختیم و بعد بدون اینکه حرف بزنیم سوار ماشین شدیم. خوشم میاد امین اصلا به روی خودش نمی آورد که من و پدرش اگر الان کنار همیم به خاطر شازده اس!!
تا برسیم خونه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد، فرامرز ماشین رو توی پارکینگ پارک کرد و خودش امین رو از صندلی عقب ب*غ*ل کرد و با هم وارد آسانسور شدیم. وقتی دکمه ی طبقه هفتم رو فشردم امین که چشماش از شدت خواب خمار بود گفت:
- چرا داریم میریم خونه ی خودمون؟! کی میریم پیش بابا زندگی کنیم؟
نفسم رو فوت کردم و ساکت موندم تا خود فرامرز این موضوع رو حل کنه، و فرامرز هم با نگاه غمگینی به من در جواب امین گفت:
- تا وقتی مامان بزرگ و دایی هات هستن که نمیشه بیاد!
کاملا غیرارادی پوزخندی به زندگیم که بی شباهت به خاله بازی نبود زدم. نمی دونم فرامرز پوزخندم رو چی پیش خودش تعبیر کرد که نگاه ازم گرفت و سرش رو پایین انداخت! یه لحظه دلم براش سوخت، اما فقط یه لحظه! چون خیلی سریع یادم اومد که فرامرز شخصیت عجیبی داره و در شرایط متفاوت عکس العمل های متفاوت بروز میده. نه عصبانیتش قابل پیش بینیه و نه مهربونیش، یادم نرفته که اون اگر مجبور بشه حاضره جلوی همه غرورش رو زیر پا بذاره تا به خواسته اش برسه.
romangram.com | @romangram_com