#پل_های_شکسته_پارت_178
نفسش رو به صورت آه بیرون فرستاد و گفت:
- خدا کنه از اعتماد دوباره به این پسر پشیمون نشم.
به صورتم نگاه کرد و گفت:
- دیگه نمی شه به اینکه تو رو دوست داره اکتفا کرد، حداقل الان خیالم راحته که حتی اگر علاقه اش به تو هم نباشه بالای سر بچه اش می مونه.
بعد خودش با حرص گفت:
- هر چند که مرد جماعت قرآن روی سرش بذاره باز باید به شلوارش نگاه کنی!
بعد خودش به مَثَل عجیب و غریبش قاه قاه خندید و از آشپزخونه بیرون رفت، لبخندی روی لبم نشست و زیر لب زمزمه کردم:
- خدایا خودم خُل شدم بسه، حواست به مادرم باشه.
و ریز ریز خندیدم و مشغول شستن ظرفهای شام شدم، درسته که حرف های رها بی ربط نبودن، اما باعث نمی شدن که دلم آروم بگیره، من عاشق سهراب نبودم اما دوستش داشتم، حتی اگر دوستش نداشتم باز هم عرفا درست نبود چهار ماه بعد از فوتش دوباره ازدواج کنم! هر چند من که نمی خواستم ساز و دهل راه بندازم که همه رو با خبر کنم! ولی بالاخره که می فهمیدن.
وقتی روز بعد توی دفتر با فروزان صحبت کردم اون هم تاکید کرد که «فقط نظر خودت مهمه و کاری به حرف مردم نداشته باش که در دروازه رو میشه بست اما در دهن مردم رو نه.»
فرامرز به مدرسه نیومده بود و اونقدر ذهنم درگیر بود که سه بار به خاطر نزدیک شدن دانش آموزها به کارگرها دعوا راه انداختم و سر همه داد کشیدم. فکر کنم همه پیش خودشون فکر می کردن من ناراحتی اعصاب دارم!!
دست آخر هم فروزان با خنده و حرص گفت:
- خدارو شکر سال دیگه میری از شرت راحت میشم.
ظهر وقتی برگشتم خونه رها گفت مامان رفته خونه ی دایی قاسم چون دایی ها اومدن اونجا، دلم گرفت؛ فکر می کردم همه خونه ی من جمع میشن اما زیادی خوش خیال بودم، غروب رها همراهم اومد و به سلیقه ی اون کمی برای خودم خرید کردم و وقتی شب به عنوان جوون ترین شخص به همراه دایی به مراسم خواستگاری رفتم کلی روحیه ام عوض شد، چرا که زنِ دایی خسرو با دلخوری گفت:
- بچه های ما بعدا اعتراض می کنن که مژده اومده و اونها نیومدن، وقتی مجلس مال بزرگترهاست …
دایی قاسم هم با جدیت حرفش رو قطع کرد و گفت:
- مژده برای من فقط بچه ی خواهرم نیست، مژده حکم دختر منو داره.
و قشنگ منو تو ب*غ*لش آبلمبو کرد. مامان هم به خاطر دفاع دایی از من و هم به خاطر اینکه غروب خاله خورشید باهام تلفنی صحبت کرده بود و برام آرزوی خوشبختی کرده بود، انگار توی چشماش پراژکتور روشن کرده بودن!
مخصوصا که خاله خورشید بهم گفت «یه جوری عقدت رو نزدیک به عقد دایی قاسم بگیر که بتونم توی هر دو مراسم شرکت کنم، اگر بتونم مائده رو هم با خودم میارم.»
بنا به گفته های خاله خورشید مائده فقط کم حرف شده بود وگرنه حالش کاملا خوب شده بود و از تعریف های بی حد و حصر خاله از پسر خواهرشوهرش مشخص بود یه خواب هایی هم برای مائده دیده!!!
خوشیم با بله ی رسمی خانواده ی الناز و گذاشتن قرار عقد کامل شد و تا برسیم خونه از گردن دایی آویزون شدم و اونقدر ب*و*سش کردم که کل صورتش جای رژ لب من مونده بود و آخر با مشت کوبید روی شونه ام و گفت:
- از جلوی چشمام دور شو تا خونِتو نریختم!
و من و مامان با خنده از ماشین پیاده شدیم، دایی های دیگه ام شبونه راه افتادن و برگشتن و گفتن برای مراسم عقد میان.
***
فصل سی و پنجم:
romangram.com | @romangram_com