#پل_های_شکسته_پارت_177
و در رو به هم کوبید، رها با خباثت خندید و به سمت آشپزخونه رفت. سریع موبایلم رو برداشتم و به فرامرز پیام دادم:
- مامانم داره میاد پیشت، حرفی از صحبت های دیروزمون نمیزنی.
بعد از دقیقه ای جواب داد:
- باشه.
حتی از پشت موبایل و توی پیامش هم می تونستم دلخوریش رو تشخیص بدم. در جواب نگاه مشکوک امین لبخند نصفه و نیمه ای زدم و گفتم:
- می دونستی این آخرین خواسته ی غیر معقولته که دارم بهش عمل می کنم؟!
سرش رو پایین انداخت و به سینه ام تکیه داد و با صدای آرومی گفت:
- بابا دوستت داره مامان. می دونم خوشحالت می کنه.
باز اشکهام راه خودشون رو پیدا کردن و ذهنم رفت به دیروز که ساعتی رو توی تراس خونه ی فرامرز باهاش حرف زدم و خیلی رُک گفتم:
- حاضرم باهات عقد کنم ولی فقط به عنوان مادر امین نه همسر تو! نباید ازم هیچ توقعی داشته باشی.
و قیافه ی بهت زده ی فرامرز که معلوم بود متوجه منظورم شده ولی هی می خواست خودشو بزنه به نفهمی اومد جلوی نظرم و لبخند کم جونی روی لبم نشست.
وقتی دید نمیتونه واکنش درستی نشون بده ازم خواست چند روز فکر کنه، حالا هم که مامان با توپ پر رفته بود سراغش تا مثلا تکلیف منو مشخص کنه. یه لحظه حس کردم برگشتم به سالها قبل، وقتی که فرامرز قصد داشت برای بار دوم باهام دوست بشه و من مدام شرط می گذاشتم و وقتی بهشون عمل می کرد باز به یه بهونه ی جدید ردش می کردم.
یکی از بزرگ ترین فرامرز آزاریهام این بود که ازش خواستم یه کاری کنه که استاد سمیعی منو هم به گروه شب شعرش راه بده، گروهی که فقط گلچین شده های استاد سمیعی توش حضور داشتن و وقتی فرامرز به هر ضرب و زوری که برد تونست یه بار منو خودش رو مهمون استاد و بچه هاش کنه دیگه بهش محل ندادم و تموم ساعت دور همی رو اونقدر خوش درخشیدم که من شدم عضو ثابت گروهو با همه صمیمی شدم. با لبخند نفسم رو فوت کردم و از فکر گذشته ها بیرون اومدم.
یک ساعت بعد در کمال تعجب مامان اومد توی خونه و به من و رها گفت حجا بگیریم چون فرامرز هم همراهشه!!! نه من فهمیدم شام چی خوردم و نه مطمئنا فرامرز! حتی یک بار و به طور اتفاقی هم بهم نگاه نکرد و وقتی ظرفهای شام رو جمع می کردیم پشت سرم به آشپزخونه اومد و با صدای آروم گفت:
- شرط رو قبول می کنم … امشب زنگ می زنم به مادرم.
و قبل از اینکه من جواب بدم از آشپزخونه خارج شد و از مامان و رها تشکر کرد و از خونه رفت. من هنوز تو بهت بودم؛ حتی موقعی که باهام حرف زد هم بهم نگاه نکرد! اوففف حالا یکی بیاد ناز اینو جمع کنه!
مامان به آشپزخونه اومد و سوالی نگاهم کرد، دست به سینه شدم و گفتم:
- به هم چیا گفتین؟!
مامان یکی از صندلی ها رو بیرون کشید و در حالی که می نشست گفت:
- گفتم زودتر جمع و جور کنه تا تو هم از جنگ با خودت دست بکشی و هر روز به یه چیز گیر ندی!
نفسمو فوت کردم و گفتم:
- بهم گفت که امشب با مادرش حرف می زنه.
بر خلاف تصورم مامان حتی لبخند نزد و با غم به یه نقطه نامعلوم نگاه کرد و گفت:
- خدا شاهده که فقط خوشبختی تو برام مهمه.
گره ابروهامو باز کردم و با صدای آرومی گفتم:
- می دونم مامان.
romangram.com | @romangram_com