#پل_های_شکسته_پارت_176
- مامان تو بگو، کدوم زنیه که دوست داشته باشه هی شوهر عوض کنه؟!
امین رها رو صدا زد و رها رفت توی دستشویی، متوجه شدم مامان داره اشکش رو پاک میکنه، رها و امین بیرون اومدن. امین لنگان و با کمک رها به سمتم اومد و کنارم نشست، خم شدم و پاشو بلند کردم و روی میز گذاشتم. امین با لبهای لرزون گفت:
- میخوای من با اشرف جون حرف بزنم؟!
روی موهاشو ب*و*سیدم و باز هم گریه کردم. رها با کلافگی در جواب امین گفت:
- اشرف خانم حق داره دلش برای پسرش تنگ شده باشه و ناراحت باشه، اما به ایشون هیچ ربطی نداره که مامانت می خواد با بابات عروسی کنه.
امین با خونسردی گفت:
- خب منم میخوام همینو بهش بگم.
یه دستمال دیگه از جعبه بیرون کشیدم و گفتم:
- مامان همکارا رو بگو، وای!
مامان همچنان در سکوت اشک هاشو پاک می کرد و حواسش به غذاش هم بود، رها جواب داد:
- اولا به کسی ربطی نداره، دوما سال دیگه از این شهر میری.
و با خنده گفت:
- به قول قدیمی ها، این شهر بهت نیفتاد.
قاطی اشک هام به لحنش لبخند زدم و گفتم:
- فکر کنم دارم دیوونه میشم. فردا که از سر کار اومدم بریم بیرون یه کم خرید کنیم حالم خوب بشه، می خوام واسه عقد محضری دایی هم یه مانتو یا کت و دامن رنگ روشن بخرم.
رها به این تغییر حالت یهوییم با تعجب نگاه می کرد، مامان از آشپزخونه بیرون اومد و رو به من گفت:
- فکر می کنی تا الان فرامرز اومده باشه؟
به ساعت نگاه کردم، نزدیک به هشت شب بود. در حالی که بینیم رو بالا می کشیدم گفتم:
- آره احتمالا، بعدازظهرها میره سر مجتمع. تا الان باید اومده باشه.
مامان رو به رها گفت:
- حواست به خوراک باشه.
و چادر رنگی من رو از سر جالباسی برداشت و به سمت در رفت، با صدای بلند گفتم:
- کجا میری مامان؟!
در حالی که از در بیرون می رفت گفت:
- میرم تکلیف تو رو مشخص کنم.
romangram.com | @romangram_com