#پل_های_شکسته_پارت_175

- یکی از شرط هام این بود که اگر شده بدون حقوق! باید جایی بره سر کار که ساعت منظم داشته باشه و هر روز سر یه ساعتی بره و برگرده نه اینکه هر وقت دلش خواست! شرط دومم این بود که تحت هر شرایطی خواسته های تو رو به خواسته های خودش و دیگران ترجیح بده. سومیش هم این بود که قبول کنه که بعد از پایان این سال تحصیلی بیاین تو این شهر و نزدیک ما زندگی کنید. و البته یه سری خرده شرطهای دیگه که حالا اونها حرفی بود بین من و خودش.

مشکوکانه پرسیدم:

- خب؟!

نفسش رو فوت کرد و گفت:

- یک ساعت قبل مادرش با خونه تماس گرفت و خیلی محترمانه تو رو خواستگاری کرد. تقریبا یه ربع قبل هم با خود فرامرز صحبت کردم، گفت به چند تا دانشگاه مدارکش رو داده، برای این ترم که نمیشه اما شاید از ترم بعد بشه کاریش کرد، همین قدر که داره تلاش می کنه به نظرم خوبه.

لبخند غمگینی روی لبم نشست:

- میخواین بهش جواب مثبت بدم؟!

- ببین خودت چی میخوای؟

اشکم روی گونه ام ریخت:

- میخوام امین ازم راضی باشه، می خوام شما ازم راضی باشین.

بابا آه بلندی کشید و ساکت موند و من هم به آرومی اشک ریختم، بعد از دقیقه ای گفت:

- اگر حرفی مونده که بهش بزنی، بهش بگو و بعد اگر جوابت مثبت بود، بهش بگو با من تماس بگیره.

فصل سی و چهارم:



مامان با حرص قاشق رو لبه ی قابلمه ی خوراک مرغش کوبید و گفت:

- بس کن دیگه مژده، داره فشار خونم بالا میره!!

نمی دونم دستمال چندم بود که انداختم توی سطل زباله فلزی کنار دستم و با گریه گفتم:

- مامان دلم می سوزه، من عروس بدی برای اشرف خانم نبودم، این همه براش توضیح دادم که فقط به خاطر امینه…

باز زدم زیر گریه. مامان و رها یک هفته پیشم مونده بودن و من هر روز از این یک هفته، یه چیز جدید رو بهونه می کردم تا روزم رو به گند بکشم. هر دو روز یکبار هم مامان طاقتش تموم می شد و زنگ میزد به دایی قاسم و اون هم می اومد، دو تا داد سرم میزد و بعد از ساکت شدنم میرفت!

رها که دست به سینه به در دستشویی تکیه داده بود و منتظر بود امین صداش بزنه، با ناراحتی گفت:

- گریه نکن دیگه مژده! خب اونم دلش سوخته، بالاخره پسرش چهار ماهه که فوت شده، جوون بوده، می دونسته که پسرش تو رو دوست داشته، دلش سوخت و یه حرفی زد!

با چشمای درشت شده گفتم:

- دلش سوخت و یه حرفی زد؟!! رها رسما منو شست! به من میگه خوب شد سهراب مُرد و تو راحت با پدر امین عروسی میکنی.

باز هق هقم بلند شد و گفتم:

- مگه من خواستم سهراب مریض بشه؟!

با گریه رو به مامان ادامه دادم:

romangram.com | @romangram_com