#پل_های_شکسته_پارت_174


- بله؟

- سلام خاله، بهنازم، خوبی؟ امین خوبه؟

لبخندی روی لبم نشست:

- سلام عزیزم. قربونت، امین هم خوبه. خودت چطوری؟

- منم خوبم، خاله آقابزرگ میخواد باهات صحبت کنه، کاری با من نداری؟

- نه عزیزم. خداحافظ.

و لحظه ای بعد صدای بابام توی گوشی پیچید:

- سلام.

لبخندم کمرنگ شد و با غم به فروزان نگاه کردم و در جواب بابا گفتم:

- سلام بابا، خوب هستین؟

- ممنون، زنگ زدم به موبایل محمود و با امین صحبت کردم. این بچه گوشش پیچوندن میخواد. کجایی باباجان؟!

جمله ی اول بابا یعنی خبر داره بیمارستان نیستم و آقا پیمان هم گزارش دادن! نفسم رو به صورت آه بیرون فرستادم:

- خونه ی همکارم، دلم می خواست با یکی صحبت کنم.

بابا با لحن محکمی گفت:

- می خوای با هم حرف بزنیم؟

معذب به فروزان نگاه کردم، دستش رو گذاشت روی شونه ام و فشار آرومی داد و از اتاق بیرون رفت. با لحن غمگینی گفتم:

- می شنوم بابا.

- اگر بهت از اومدن فرامرز حرفی نزدم به خاطر این بود که اول می خواستم خیال خودم راحت بشه. می خواستم بدونم واقعا تغییر کرده یا نه! بعد تازه بهش اجازه می دادم که رسما بیاد خواستگاری، اون موقع تویی که تصمیم می گیری باهاش ازدواج کنی یا نه.

نفسی گرفتم و گفتم:

- نظر شما چیه؟

بابا متفکرانه پرسید:

- چی میخوای از زبون من بشنوی ؟

با صدای لرزون گفتم:

- می خوام برام تصمیم بگیرین … من دیگه نمی دونم چی درسته و چی غلط!!

بابا بعد از چند ثانیه سکوت گفت:


romangram.com | @romangram_com