#پل_های_شکسته_پارت_173
- کاری ندارم که فرامرز عوض شده یا نه! ولی دلم نمی خواد دوباره شوهرم باشه؛ نه اینکه بگم می خوام با شخص دیگه ای ازدواج کنم، ولی واقعا دلم نمی خواد همسر فرامرز باشم … نمی دونم چه طوری حرفمو بهت بگم …
حرفم رو قطع کرد و با صدای آرومی گفت:
- نمی خوای فرامرز باهات رابطه داشته باشه؟!
از اینکه فروزان اینقدر رک و صریح حرف ته دلم رو به زبون آورد خجالت کشیدم و با لبخندی از سر خجالت گفتم:
- حالا یه بخشش اونه! … در واقع حس می کنم … نه اینکه خودم رو خیلی سَر بدونم، ولی حس می کنم فرامرز لیاقتم رو نداره.
انگار داشتم جون می کندم واسه چهار کلوم حرف!! نفسمو فوت کردم و گفتم:
- از طرفی پای آینده ی امین وسطه، نمی خوام اشتباهم سر سهراب رو دوباره مرتکب بشم، یعنی ابدا فکر ازدواج مجدد با یه غریبه رو به ذهنم راه نمیدم.
فروزان دستهاشو به هم قلاب کرد و چند ثانیه ای متفکرانه نگاهم کرد و بعد گفت:
- به خود فرامرز بگو.
چشمامو درشت کردم، و فروزان ادامه داد:
- همین حرفایی که به من گفتی، تو که ماشااله هر حرف و ناسزایی به دهنت میاد به اون بدبخت میگی، اینم روش! یا سعی می کنه پسرش رو قانع کنه که به درد هم نمی خورین، یا قبول می کنه که بدون رابطه در کنار تو برای پسرش پدری کنه.
ناخودآگاه با صدای بلند خندیدم و گفتم:
- یعنی عملا برم به فرامرز بگم، آقا من تا قسمت رابطه اش هم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که نمی خوام با تو رابطه داشته باشم، دیگه تا این حد بی حیا نیستم به خدا!
فروزان هم خندید و گفت:
- پس قید دل امین رو بزن و به حرف برادرهات گوش کن … از فرامرز فاصله بگیر.
خنده روی لبم ماسید و در کسری از ثانیه لبهام آویزون شد:
- فکرم خسته اس فروزان! دیگه ذهنم به جایی نمیرسه … گاهی وقت ها با خودم می گم اگر حکمت این بود که سهراب بمیره چرا اومد توی زندگیم؟ من که دوستش داشتم چرا به خاطر من حداقل یه ذره تلاش نکرد تا با بیماریش بجنگه و دست به خودکشی زد؟!
فروزان با لبخندی به شونه ام زد و گفت:
- اولا دلت نمی سوزه و میگی برای فرامرز خودت رو نگه نداشتی، دوما به گ*ن*ا*ه نیفتادی، سوما از ارثی که برات گذاشت نمیشه چشم پوشی کرد …
حرفش رو قطع کردم و گفتم:
- خیلی وقت ها به همه چیز فکر کردم، سهراب یه انتخاب عاقلانه بود، البته نه اینکه کاملا درست باشه ولی خیلی عاقلانه تر از ازدواجم با فرامرز بود، مجبور بودم تو زندگی با سهراب یه زن عاقل باشم، مخصوصا از وقتی موافقت کرد امین رو بیارم پیش خودم. سهراب و گیر دادن هاش و گاها سخت گیری هاش باعث شد بزرگ بشم، باعث شد به زندگیم نظم بدم. چیزی که اگر قرار بود خونه ی دایی بمونم هیچ وقت اتفاق نمی افتاد چون هرجور که برخورد می کردم دایی بهم سخت نمی گرفت.
نفسم رو فوت کردم. فروزان با لبخندی گفت:
- اینم حکمتش!
منم متقابلا لبخند زدم و ادامه دادم:
- لابد حکمت مرگش هم این بوده، حالا که بزرگ شدم باید سهراب می مُرد تا حاضر و آماده به فرامرز برسم و تا آخر عمر با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کنیم.
همون لحظه موبایلم شروع کرد به زنگ خوردن، شماره خونه بابا بود، می دونستم باباست که به گفته ی پیمان پارسال کمرش رو عمل کرده بود و نمی تونست مسافت های طولانی توی ماشین بشینه و به همین خاطر نیومده بود. جواب دادم:
romangram.com | @romangram_com