#پل_های_شکسته_پارت_172


- مژده جان، خواهر من! حواست هست که هر تصمیمی که بخوای بگیری زندگی یک نفر دیگه رو هم تحت تاثیر قرار میدی؟ من نمی خوام مجبورت کنم … اصلا حرف من این نیست، فقط میگم مسیر زندگیت رو مشخص کن، یا کامل از فرامرز فاصله بگیر، یا کامل برو سمتش. اگر قراره تنها نقطه مشترکتون امین باشه، میتونید یه روز خاص مشخص کنید، مثلا نصف هفته با تو باشه و نصف هفته با پدرش، دیگه هم لزومی نداره توی اون ساختمون بمونی و با هم تماس داشته باشین، اگر هم نه که مثل بچه آدم با هم زندگی کنین اینقدر هم این بچه رو عذاب ندین … من الان می خوام بدونم واسه چی داری لب می لرزونی؟!! من حرف بدی میزنم؟

نگاهمو ازش گرفتم و با بغض گفتم:

- یه طوری حرف می زنی انگار اگر با فرامرز ازدواج کنم هیچ مشکلی ندارین و خیلی راحت با این قضیه کنار میاین!

محمد دخالت کرد:

- فرامرز یه مرد سی ساله و م*س*تقله، چه عیبی داره به عنوان یه گزینه بهش فکر کنی؟!

اشکم روی گونه ام چکید، نگاهم رو بینشون چرخوندم و گفتم:

- یادتون رفته که نه سال قبل به خاطر همین آقا از خونه رفتم؟! اگر می تونستین اینقدر راحت کنار بیاین چرا اون موقع پشتمو خالی کردین؟

محمد خواست حرفی بزنه که دستم رو به نشونه ی سکوت بالا آوردم و گفتم:

- می دونین مشکل چیه؟ مشکل حرف دل منه که همیشه باید همه خلافش عمل کنن!

پیمان با حرص گفت:

- چرا شلوغش می کنی؟! من فقط دارم میگم جهت زندگیتو مشخص کن.

رو بهش توپیدم:

- آره اما خودت خوب به حرفات دقت کن، از علت فرار امین میگی، امین به خاطر این فرار کرده که من و پدرش رو با هم داشته باشه، میگی یا کامل برم سمت فرامرز یا کامل ازش ببرم، الان که باهم یکم ارتباط داریم امین داره اینطور سرمون بازی درمیاره! اگر کامل با پدرش قطع رابطه کنم چی؟!

از روی نیمکت بلند شدم و با حرص توی صورت پیمان ادامه دادم:

- داری با زبون بی زبونی ازم می خوای برم سمت فرا …

فورا بلند شد و با ابروهای درهم و صدای دورگه گفت:

- مژده از آرامش من سواستفاده نکن، کولی بازی هم در نیار که …

محمد باز خودشو انداخت وسط و رو به من با لحن صلح جویانه ای گفت:

- ناراحتی نداره که! فقط ازت می خوایم برای رد کردن فرامرز فقط به کینه و دلخوری خودت نگاه نکنی، تو از فرامرزی زخم خوردی که یه جوون بی مسوولیت و خوش گذرون بوده، اگر یک درصد احتمال میدی هنوز هم همون خصلت ها رو داره کافیه به زبون بیاری تا طوری پاشو از زندگیت ببریم که کلاهش هم افتاد سمتت، دیگه نزدیکت نشه.

حرف هر دوشون حق بود، ولی من عصبی بودم، امین گفته بود نمی خواد مامانش باشم، فرامرز بیخودی به خاطر سهند روی اعصابم ناخن کشیده بود، فهمیده بودم با پدرم ملاقات داشته و بابام هم با گذاشتن شرط و شروط یه جورایی موافقتش رو اعلام کرده، حالا هر چقدر هم که شرطهاش سخت و زمان بَر باشه، حالا هم که برادرهام مثل سیب زمینی بی رگ هیچ مشکلی با ازدواج مجددم با فرامرز ندارن! یکی بیاد به من بگه پس من واسه درد و بلا این همه سال از دیدن خانواده ام محروم بودم؟!!!

نمی تونستم به اعصابم مسلط باشم پس نگاه از هردوشون گرفتم و در حالی که ازشون دور می شدم گفتم:

- احتیاج دارم تنها باشم، اعصابم به هم ریخته.

فکر کنم ظاهرم کاملا گویای حالم بود که هیچکدوم جلومو نگرفتن. دلم نمی خواست برم خونه ی خودم، پس به فروزان زنگ زدم و بعد از دربست کردن تاکسی یه راست به خونه ی فروزان رفتم.

وقتی رسیدم شوهرش و بچه ها و دومادش هم خونه بودن و من به خاطر بی ملاحظگیم کلی خجالت کشیدم. اون از دیشب که همه رو زابراه کردم، این هم از ظهر جمعه که جفت پا اومدم تو خلوت خانوادگیشون!

با هم به اتاقش رفتیم، اول نیلوفر اومد توی اتاق و لباسی که برای جشن عقدش خریده بود رو نشونم داد و کلی در مورد مراسمش و خریداش حرف زد، بعد که فروزان انداختش از اتاق بیرون و ازم علت نگرانیمو پرسید سر درد و دلم باز شد و همه ی حرف های اطرافیان و حرف های فرامرز رو تعریف کردم و در آخر اضافه کردم:


romangram.com | @romangram_com