#پل_های_شکسته_پارت_171

یه ابرومو بالا دادم و گفتم:

- چطور این یکی رو دایی قاسم نگفته!؟

پیمان با لحن دلخوری گفت:

- دایی قاسم که خبرچین ما و تو نیست!

همیشه برام جالب بود که مریم و پیمان با اینکه از دایی قاسم بزرگتر بودن و محمد هم همسنش بود باز هم بهش دایی می گفتن!

اخمی کردم و گفتم:

- وقتی ماجرای خواستگاری مجدد فرامرزو گفته! پس همچین عجیب نیست که همسایه بودنمون رو نگه!

محمد فورا گفت:

- دایی نگفته که!

وقتی نگاه متعجب من رو دید، با پیمان به همدیگه نگاه کردن و پیمان ادامه داد:

- هفته پیش فرامرز رفته بود مغازه بابا.

دهنم باز موند، پیمان نفسش رو فوت کرد و گفت:

- بابا براش یه سری شرط گذاشته.

ناخواسته صدام بالا رفت:

- پس بابا جواب بله رو داده؟!!

پیمان اخمی کرد و گفت:

- صداتو بالا نبر. داریم حرف می زنیم! … یه جورایی بابا فرستادش دنبال نخود سیاه.

حرفای بابا و مامان یادم اومد و حالا با این حرف پیمان یقین داشتم که مامان و بابا با ازدواج مجدد من و فرامرز موافقن. دست خودم نبود، ولی واقعا عصبانی بودم، پیمان با لحن نرم تری ادامه داد:

- من از ریخت این م*ر*ت*ی*ک*ه حالم به هم می خوره، مطمئن باش آخرین نفری که موافق ازدواج دوباره تو با اونه منم..

محمد با سرزنش پیمان رو صدا زد:

- محمود!

پیمان بدون اینکه نگاهش رو از من بگیره خطاب به محمد گفت:

- یه لحظه ساکت باش.

و رو به من ادامه داد:

- الان صدات کردم که در مورد رفتارت با هم صحبت کنیم. حتما متوجه شدی که امین چرا فرار کرده بود! این چند روزی که امین باید استراحت کنه، خواه ناخواه مجبوری که رابطه مسالمت آمیزی با فرامرز داشته باشی، حداقل به خاطر این بچه، من خودم سر فرصت با امین حرف می زنم و قانعش می کنم تا تو رو تحت فشار نذاره، اما آخرش که چی؟ تاکی می خوای به این خاله بازی ادامه بدی؟! فرامرز همه جوره توی زندگیته، دیشب با هم دنبال امین گشتین، با هم تماس دارین، توی یه ساختمون زندگی می کنین، امین رو با هم سهیم شدین، حرف حسابت چیه؟ مشکلت فقط اینه که اسم فرامرز توی شناسنامه ات نباشه؟!!

لبهامو به هم فشار می دادم تا بغضم نشکنه، چرا کسی حرف منو نمی فهمید، پیمان با دیدن قیافه ی آماده به گریه ی من نفسش رو فوت کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com