#پل_های_شکسته_پارت_170


- یک بار دیگه، فقط یک بار دیگه اشک مژده رو در بیاری، بلایی به سرت میارم که …

- خدا مرگم…ولش کن مادر!

هر چهار تا سرمون رو برگردوندیم و متوجه مامان و رها و مریم و فرهاد شدیم. پیمان با اکراه دستهاشو از دور یقه ی فرامرز برداشت. مامان سرش رو به سمت من چرخوند و با اضطراب گفت:

- تو چرا گریه کردی؟!

لبهام لرزید و دوباره زدم زیر گریه و خودمو توی آ*غ*و*ش مامان انداختم، مامان در حالی که سر من رو نوازش می کرد خطاب به بقیه گفت:

- یکی بگه اینجا چه خبره؟!

صدای آروم و عصبی فرامرز سکوت نصفه و نیمه ی بینمون رو شکست:

- امین با مژده بد حرف زد … منم داشتم میومدم که بهش بگم امین منظوری نداشته…

مامان سرزنش آمیز گفت:

- محمود تو به همین خاطر داشتی دعوا راه مینداختی؟

پیمان هم با لحنی مشابه فرامرز گفت:

- من فکر کردم باز یه چیزی گفته و اشک مژده رو راه انداخته!

بعد از چند ثانیه ای که سکوت کل جمع رو گرفته بود سرم رو از شونه ی مامان برداشتم و اشک هامو پاک کردم. فرامرز بین جمع نبود و مریم و رها هم رفته بودن. پیمان قدمی به سمتم اومد وبا صدای آرومی گفت:

- باید با هم حرف بزنیم.

سرم رو تکون دادم و به همراه پیمان و محمد از مامان و فرهاد که حالا اونها هم به سمت ساختمون می رفتن، فاصله گرفتیم.

به سمت نیمکت ها رفتیم و من و پیمان نشستیم و محمد هم کنارمون سرپا ایستاد. اشکهامو پاک کردم و رو به محمد گفتم:

- تو چرا اخم کردی؟

محمد لبخند نصفه و نیمه ای زد و گفت:

- خب … درست نبود روی صندلی جلوی ماشین یه مرد مجرد نشستی. کاری با حرف مردم ندارم! فقط … ناراحت شدم، می دونم ته دلت هیچ چیز نیست. بذار به حساب غیرتم.

ناخواسته پوزخند زدم و گفتم:

- پس تو هم طرف فرامرزو می گیری! دیدم با هم دارین میاین …

حرفمو قطع کرد:

- بهمون تذکر دادن ماشین هامون رو بد جا پارک کردیم، فقط جای ماشین ها رو عوض کردیم، حتی یک کلمه هم با هم حرف نزدیم.

از این که زود قضاوت کرده بودم، خجالت کشیدم اما چیزی نگفتم، پیمان شروع کرد به حرف زدن:

- نگفته بودی با فرامرز توی یه ساختمون زندگی می کنین؟!


romangram.com | @romangram_com