#پل_های_شکسته_پارت_169
فرامرز از شونه هام چسبید:
- مژده بذار آروم بشه.
دستاشو به شدت پس زدم و رو بهش توپیدم:
- خودم می تونم آرومش کنم.
و دوباره با التماس رو به امین گفتم:
- پسر گلم … یه لحظه جیغ نکش.
اما به هیچ عنوان به من توجهی نداشت، همون لحظه سهند وارد اتاق شد و با تعجب گفت:
- چی شده؟
دسته شالم رو جلوی دهنم گرفتم و با هق هق از اتاق بیرون دویدم. به خواسته اش رسیده بود … فرامرز به اونچه که می خواست رسیده بود … گفته بود کوتاه نمیاد… امینی که همه ی زندگی من بود حالا می گفت دیگه نمی خواد مامانش باشم.
با گریه از سالن بیرون زدم، محمد و پیمان توی محوطه بودن، با دیدن حال من به سمتم دویدن اما قبل از اونها فرامرز بهم رسید و بازوم رو چسبید:
- صبر کن مژده.
دستمو به ضرب بیرون کشیدم و رو بهش با گریه گفتم:
- ازت متنفرم فرامرز، حالا دلت خنک شد؟
صداش بلند بود اما لحنش فقط آروم کننده بود:
- امین توی شرایط بدیه، خودت که می دونی چقدر …
قبل از اینکه حرفشو کامل کنه دستهای پیمان دور یقه ی فرامرز مشت شد و صدای حرصی پیمان توی محوطه پیچید:
- چرا دست از سر خواهر من بر نمی داری؟!!
فرامرز بی هوا چند قدم دور شد، محمد دستهای پیمان رو چسبید و گفت:
- محمود ول کن، صبر کن ببینیم چی شده؟!
پیمان اما با عصبانیت گفت:
- چی شده؟! نمی بینی مژده داره گریه می کنه؟
و رو به فرامرز توپید:
- فکر کردی مژده عروسکته که هر غلطی دلت خواست بکنی؟ هر وقت بخوای بگیریش و هر وقت نخوای ولش کنی؟! آدم نباس گربه دست تو بسپره چه برسه به دخترش! دفعه اول در حقش کوتاهی کردیم، این دفعهنمیذارم.
فرامرز که حالا اخمهاش عمیق توی هم رفته بود دستهاشو روی دستهای پیمان گذاشت و گفت:
- آقا محمود احترام خودتو نگه دار.
پیمان فرامرز رو تکونی داد و گفت:
romangram.com | @romangram_com