#پل_های_شکسته_پارت_168
با درموندگی گفتم:
- امین من اصلا خبر نداشتم! بعدشم اگر اینقدر دلت می خواست بابات پیشت باشه چرا فرار کردی؟!
زد زیر گریه:
- وقتی گفت باهام نمیاد پیش تو، دیگه می خواستم برم پیش آقابزرگ. نمی خواستم بیام پیشت، تو منو دوست نداری.
و هق هقش کل اتاق رو گرفت. اشک به چشم هام هجوم آورد. از روی صندلی بلند شدم:
- امین جان، مامان! این چه حرفیه که تو میزنی؟
در حالی که سر آستینشو به صورتش می کشید و هم چنان گریه می کرد گفت:
- اگه دوستم داری چرا همه با هم زندگی نمی کنیم؟
حرصم گرفته بود که فرامرز سکوت کرده و من مجبور بودم به تنهایی جواب بدم.
- عزیزم آخه من و بابا از هم جدا شدیم.
با گریه فرامرز رو نشون داد و گفت:
- بابا که دوستت داره، چرا باهاش دوباره عروسی نمی کنی؟!
با عصبانیت به فرامرز نگاه کردم و گفتم:
- چرا ساکتی؟! مغز بچه رو با حرفات شستشو دادی حالا وایستادی کنار و نگاه می کنی؟!
- من بچه نیستم!
به امین که با جیغ این حرفو زده بود نگاه کردم، دلم می خواست با هر دو دستم یه دونه تو سر خودم بکوبم یکی تو سر فرامرز! امین با گریه ای که می دونستم الان هیچ کس دیگه نمی تونه آرومش کنه جیغ زد:
- تو منو دوست نداری … منم دیگه نمی خوام مامانم باشی.
مثل یخ وا رفتم، بالاخره فرامرز به زبون اومد:
- امین؟!!!
رو به فرامرز هم جیغ زد:
- من دیگه نمی خوام پسر شما باشم. چرا مامان و بابای من مثل بقیه ی بچه ها پیش هم نیستن؟ چرا همه نباید تو یه خونه زندگی کنیم؟
قطره های اشکم روی گونه ام می ریختن. صورتم رو جلو بردم:
- امین جان …. عزیزم این حرفو نزن مامانی … منو نگاه کن.
امین یه نفس جیغ می زد:
- برو … ولم کن…
romangram.com | @romangram_com