#پل_های_شکسته_پارت_167
فرامرز همون لحظه وارد اتاق شد و با لحن سرزنشگری گفت:
- عجب آخر هفته ی رویایی ساختی برامون امین خان!!
امین سرش رو بالا آورد و با لبخند غمگینی اول به پدرش، بعد به من نگاه کرد و گفت:
- حداقل الان مامان و بابام با هم بالای سرم ایستادن!
و تاکیدی که روی کلمه ی «با هم» داشت باعث شد عضلاتم سخت بشن. گردنم رو چرخوندم و به صورت پیمان که کنارم ایستاده بود نگاه کردم. اخم غلیظی روی ابروهاش نشسته بود و به امین نگاه می کرد. سنگینی نگاه من رو که حس کرد نگاهش رو به من دوخت و بعد نفسش رو با قدرت بیرون فرستاد و با صدای آرومی گفت:
- الان برمیگردم.
و بعد به همراه محمد از اتاق خارج شدن. صدای قدم های فرامرز تو اتاق پیچید و بعد از چند ثانیه ای گفت:
- بگیر بشین.
متوجه شدم صندلی پلاستیکی گوشه اتاق رو برام تا کنار تخت آورده. بدون حرف روی صندلی نشستم. خودش هم به لبه ی تخت تکیه داد و خطاب به امین گفت:
- درست نبود جلوی دایی هات این حرفو بزنی.
امین هم سریع لباشو جلو داد و با صدای بغض دار گفت:
- همه ش تقصیر توئه. اگر باهام می اومدی …
رو به فرامرز گفتم:
- کجا قرار بوده برین؟
پوفی کرد و در جواب من گفت:
- هیچ کجا!
و رو به امین گفت:
- ما با هم حرف زدیم امین!
امین با چشمایی که هر لحظه آماده باریدن بودن، رو به من گفت:
- من بهش گفتم با هم بیایم پیش تو، اما بابا گفت نمیشه.
رو به فرامرز گفتم:
- اما تو نگفتی که امین میخواد با تو بیاد پیشم!
فرامرز با کلافگی گفت:
- اگر می گفتم تو اجازه می دادی که من با امین بیام پیش تو؟!
امین خطاب به من گفت:
- چرا بابا نباید با من می اومد؟!
romangram.com | @romangram_com