#پل_های_شکسته_پارت_166


- دارم میرم بیمارستان یه سر به امین بزنم و بعد میرم سر کار، اگر میرین اونجا برسونمتون.

از خدا خواسته لبخندی زدم و گفتم:

- مزاحم نیستم؟

چشماشو درشت کرد و با لحن بانمکی گفت:

- نفرمایید خانم ناظم!

با خنده به سمت ماشینش رفتم و روی صندلی جلو جا گرفتم. تا بیمارستان یک نفس حرف زد و نصیحت کرد که چجوری با امین برخورد کنیم بهتره! انگار که امین رو از بچگی ایشون بزرگ کردن و بنده نقش هویج رو ایفا می کردم! خواست ماشین رو کنار پیاده رو پارک کنه که نگهبانی تذکر داد ببره کوچه ی ب*غ*ل. من از ماشین پیاده شدم و سهند هم رفت که ماشین رو پارک کنه. هنوز به در نرسیده بودم که محمد و فرامرز از پشت سرم بهم رسیدن. فرامرز با قیافه برزخی نگاهم می کرد، محمد سبد وسایل ها رو از دستم گرفت و اون هم اخماش تو هم بود. از نگهبانی که رد شدیم و محمد از ما دور شد فرامرز طاقت نیاورد و گفت:

- درسته که کمک کرد تا امینو پیدا کنیم ولی ازش خوشم نمیاد.

فهمیدم منظورش سهنده، اما متوجه اون اخمی که محمد بهم کرد نمی شدم! نفسمو فوت کردم و گفتم:

- من با خوش اومدن تو کاری ندارم.

دسته کیفم رو کشید که مجبور شدم بایستم. با حرص تو صورتم نگاه کرد و گفت:

- چرا مسخره بازی در میاری؟! مثلا میخوای حرص منو در بیاری؟

با چشم های گرد شده گفتم:

- چه طرز حرف زدنه! من چرا باید حرص تو رو در بیارم؟ یادت رفته من اون دختر هجده ساله نیستم که غیرت تو برام خوشایند باشه؟!

خب بخوام با خودم صادق باشم یک کمی ته دلم مالش رفت! نفسش رو با حرص از راه بینیش فوت کرد و گفت:

- برای چی با اون اومدی؟ اونم صندلی جلو!

اخمامو تو هم کشیدم و گفتم:

- باورم نمیشه چنین ذهن مسمومی داشته باشی!

صداش کمی بالا رفت:

- من ذهنم مسموم نیست! فقط دارم می پرسم. دلم نمی خواد حالا که مسیر درست زندگیم رو پیدا کردم و می خوام با چنگ و دندون به دستش بیارم یکی از راه برسه و گند بزنه به همه چیز.

دندون هامو به هم فشردم و گفتم:

- اون چیزی که تو ذهن توئه نیست. اما جهت اطلاع!

نفسی گرفتم و ادامه دادم:

- هرچقدر هم چنگ و دندون نشون بدی، هیچ وقت توی قلبم جایگاه قبلیت رو پیدا نمی کنی چون من دیگه اون مژده احمق نیستم که واسه محبت های ظاهریت غش و ضعف کنم!!!

و در مقابل چشم هایی که ازشون آتیش می باریدن پا چرخوندم و به سمت ساختمون بیمارستان راه افتادم. وقتی پشت در اتاق امین رسیدم با دیدن چشم های بازش هر چی غم و غصه داشتم از دلم رفت. دستش رو گذاشته بود توی دست پیمان و با هم حرف میزدن. محمد هم قدمی عقب تر دست به سینه و همچنان اخمو ایستاده بود. وارد اتاق شدم و سلام کردم، امین سرش رو پایین انداخت. به سمتش رفتم و دستم رو روی شونه اش گذاشتم:

- پسر فراری من چطوره؟!


romangram.com | @romangram_com