#پل_های_شکسته_پارت_165

بدون اینکه خودم رو کامل خشک کنم لباسهامو تنم کردم و برای اینکه سرما نخورم ژاکت بافت پاییزه ام رو هم روی مانتو پوشیدم. کف دستم رو که به خاطر افتادن دیشب پوست پوست شده بود سرسری مرطوب کننده زدم و بعد از پوشیدن کفش هام از خونه بیرون زدم، یک ساعت قبل فرهاد منو رسونده بود خونه و حالا خودش رفته بود ترمینال دنبال مریم و رها و مامان؛ در حال قفل کردن در واحدم بودم که با صدای سهند برگشتم.

- سلام خانم ناظم.

لبخند عمیقی روی لبم نقش بست و گفتم:

- علیک سلام آقای پلیس.

دکمه ی آسانسور رو زد و گفت:

- کی اومدین خونه؟ امین حالش چطور بود؟

به سمتش رفتم و گفتم:

- یه ساعت پیش اومدم که یه سری وسایل بردارم و لباس ها و کفشم رو عوض کنم. امین هنوز بیدار نشده بود.

با خنده سرش رو تکون داد و گفت:

- خیلی بی احتیاطی کردین که از ماشین در حال حرکت پریدین پایین.

آسانسور به طبقه هفتم رسید. سهند در رو باز کرد و بعد از من وارد اتاقک شد. با لحن غمگینی گفتم:

- دیشب بدترین و پر استرس ترین شب عمرم بود.

بدون حرف لبخند زد، نفس عمیقی گرفتم و گفتم:

- واقعا نمی دونم چطوری ازتون تشکر کنم. بی احتیاطی من و پدرش …

حرفم رو قطع کرد و گفت:

- جناب آزاد دیروز حالی داشت که دلم نمی خواد هیچ پدری رو دیگه به اون وضعیت ببینم.

آسانسور توقف کرد و در حالی که هر دو خارج می شدیم ادامه داد:

- من بیست و چهار – چهل وهشت کار می کنم، دیروز توی چهل و هشت ساعت استراحتم بودم، اما وقتی ایشون سراغ امین رو از مادرم می گرفتن نتونستم بی خیال بشینم و خودم خواستم که کمک کنم و الان از ته دلم خوشحالم که امین صحیح و سالمه.

لبخند غمگینی زدم و گفتم:

- البته با یه پای شکسته!

اخم بامزه ای کرد و گفت:

- ببخشید دخالت می کنم ولی فکر نمی کنین این ماجرا تا حدی حقشه؟! اون همه استرسی که شما و پدرش و بقیه ی خانواده تون تحمل کردن به خاطر یه لجبازی بچگونه با پدرش!

- فرامرز بهتون گفت که امین باهاش لجبازی کرده؟

لبخند معنی داری زد و بعد گفت:

- بله، من ازشون پرسیدم و ایشون هم توضیح دادن، خب باید می دونستیم ماجرا چیه تا بدونیم از کجا شروع کنیم به جستجو کردن! دیدین که … بیمارستان هم نزدیک به ترمینال بود!

ماشینش رو که 405 بژ بود نشون داد و گفت:

romangram.com | @romangram_com