#پل_های_شکسته_پارت_164


بهش چشم غره رفتم که به علت وحشتناک تر بودن چشم غره ی اون کوتاه اومدم و نگاهمو ازش گرفتم. خوشبختانه سهند اونجا ایستاده بود و نگهبانی معطلمون نکرد. بی وقفه گریه می کردم و هیچ کس هم تلاشی نمی کرد که آرومم کنه. و فقط یه بار فرامرز گفت کفش هاشو بپوشم که اصلا بهش توجه نکردم. سهند توضیح می داد که چیز خاصی نیست و فقط پاش شکسته و من جیغ می زدم که «شکستن پای بچه ام چیز خاصی نیست؟!!»

وقتی بالای سر امین رسیدم و نگاهم به چهره ی رنگ پریده و لبهای بی رنگش افتاد دستم رو روی دهنم گذاشتم تا صدای گریه ام خواب عمیقش رو به هم نزنه. رو به پرستاری که بالای سرش بود آهسته گفتم:

- حالش چطوره؟

لبخندی زد و گفت:

- دکتر از عملش راضی بود، زیاد …

حرفش رو قطع کردم:

- کِی آوردنش؟ با کی تصادف کرده؟

- تقریبا ساعت دوازده بود که یه آقای جوونی آوردش، با ایشون تصادف کرده بودن؛ خودشون هم هزینه عمل رو واریز کردن، تا وقتی پلیس اومد هم همینجا بودن، نیم ساعت قبل شماره تماسش رو گذاشت و رفت و گفت صبح برمیگرده.

خدا رو شکر کردم که اونقدر مرد بوده که امین رو رسونده بیمارستان. به همراه پرستار از اتاق خارج شدم. سهند نبود و فرامرز روی صندلی های راهرو نشسته بود و سرش رو بین دست هاش گرفته بود. حالا که خیالم تا حدی از جانب امین راحت شده بود، حرف های یه ربع قبلش توی ذهنم رژه می رفتن. فرامرز بزرگ شده بود … مهم نیست که من چه حسی بهش دارم! مهم اینه که برای امین یه پدر مسوولیت پذیره!

آروم به سمتش رفتم و کنارش نشستم. سرش رو به سمتم کج کرد و لبخند بغض داری تحویلم داد. با بغض زمزمه کردم:

- اگر از دستش می دادیم …

- هیسسس. نگو این حرفو!

لبهامو به هم فشردم و هر دو دستم که روی زانوم به هم قلاب شده بود بین یک دست فرامرز فشرده شد. دستم رو عقب نکشیدم و فقط بهش نگاه کردم، من امشب نگران امین بودم و فرامرز علاوه بر نگرانی عذاب وجدان هم داشت. با صدای آرومی گفتم:

- شبیه فرامرز نیستی!

لبخند کج و غمگینی نشست کنج لبش. اشکم روی گونه ام ریخت و گفتم:

- تنها دغدغه ی فرامرز … نداشتن پول توجیبیش و به هم خوردن دورهمی هاش بود!

تک خنده ی صداداری کرد و گفت:

- باور کن اون فرامرز دیگه برنمیگرده.

سرم رو آروم تکون دادم و گفتم:

- موبایلم رو بده به بقیه هم خبر بدم.

سرش رو تکون داد و با دست دیگه اش موبایل خودش رو از توی جیبش در آورد و در حالی که شماره می گرفت گفت:

- فکر کردی به این راحتی چنین موقعیتی رو از دست میدم؟ … خودم زنگ می زنم.

با اخمی سوالی نگاهش کردم که با فشاری که به دستم وارد کرد منظورش رو فهمیدم و چشم هامو براش درشت کردم و سعی کردم دست هامو آزاد کنم، که البته تا وقتی که خودش اجازه نداد هیچ کاری نتونستم انجام بدم.

***

فصل سی و سوم:


romangram.com | @romangram_com