#پل_های_شکسته_پارت_163

- فقط به این خاطر دانشگاه رفتم که از کیف و حال اونجا هم بی نصیب نمونم.

بابا که مُرد دیگه دلم نمی خواست اونجا بمونم. شاید به نظرت حیوان صفتی باشه، اما هیچ رابطه ای راضیم نمی کرد چون تصویر تو جلوی چشمام بود. با خودم گفتم هیچ کجای دنیا ناز طبیعی و بکر دخترای ایرانی رو نداره! شاید اگر اینجا سرگرم باشم فکرت از ذهنم بره بیرون.

به سمتم چرخید و توی چشم هام نگاه کرد و گفت:

- به برگشت دوباره پیش تو و تشکیل زندگی فکر نمی کردم! هنوز از دله بازی سیر نشده بودم. یا شاید هم فکر می کردم که به اون کارها احتیاج داشتم و در واقع خودم رو گول میزدم. الان … از اینجایی که ایستادم … می بینم که هیچ وقت فراموشت نکردم. وقتی فربد پیشنهاد داد که به حرفه ی اون رو بیارم و اومدم اینجا، گفتم یه مدت رو هم با تو بگذرونم تا بالاخره از فکرت خلاص شم.

نفسم رو با کلافگی فوت کردم. دلم می خواست طوری بزنم توی دهنش که انگشت های خودم هم خرد بشن!! یعنی تا این حد حرصمو در آورده بود!

- اما با دیدنت و اینکه فهمیدم ازدواج کردی بیشتر ذهنم درگیر شد و فهمیدم این همه سال فقط سعی کردم بی خبر باشم تا خودمو گول بزنم.

آهی کشید و گفت:

- حس پوچی داشتم! اینکه دیگه از دستت دادم و خودم به هیچ جا نرسیدم و فقط هفت سال از عمرم به ه*و*س گذشته! کمی ازت فاصله گرفتم، چون … شوهر داشتی. اما وقتی شب خاک سپاریش امین رو جلوی خونه ی نگار دیدم و اون شکلی با تخسی باهام حرف زد، کاری ترین ضربه رو خوردم. من یه پسر شیرین زبون داشتم که تا اون لحظه زیر سایه ی کسایی جز من بوده!

چشم هاش پر اشک شد و گفت:

- پررویی بود ولی … هرکسی یه جایی از زندگیش از یه گ*ن*ا*ه تکراری خسته میشه. من خسته شده بودم و به روی خودم نمی آوردم. دلم می خواد هردوتون رو داشته باشم و به هیچ عنوان قصد کوتاه اومدن ندارم.

با غم نگاهش کردم و همین که خواستم بگم «دهنتو ببند و موبایلم رو بده تا دوباره به همه زنگ بزنم» گوشیش شروع کرد به زنگ خوردن. فورا جواب داد:

- بله؟

- ….

- کجا؟!

- ….

- اومدیم.

و قطع کرد و بلافاصله ماشین رو به حرکت در آورد.

- کی بود فرامرز؟

در حالی که با سرعت بالایی رانندگی می کرد گفت:

- یوسفی بود. امین رو پیدا کردن.

همراه با خنده زدم زیر گریه:

- واقعا؟ … وای خدایا! کجا؟

در سکوت به روبروش خیره بود و تقریبا داشتیم پرواز می کردیم. ترس به دلم نشست! به آستینش چنگ زدم:

- چی شده؟

دقیقه ای بعد وقتی جلوی بیمارستان توقف کرد بی اراده ضربه ای به صورتم زدم و قبل از عکس العملی از جانب فرامرز از ماشین که هنوز کامل پارک نشده بود پریدم پایین و هنوز قدمی دور نشده طوری پاهام به هم پیچید که تمام هیکلم زمینو لمس کرد و سریع هم بلند شدم و با پاشنه ی کفشی که شکسته بود، لنگان به سمت نگهبانی دویدم. فرامرز هم خودش رو بهم رسوند و با صدای بلند گفت:

-می خوای خودتو به کشتن بدی؟!

romangram.com | @romangram_com