#پل_های_شکسته_پارت_162
پوزخند دردناکی زد و گفت:
- شاید دلش می خواست دختر یکی از دوستای خودش رو بگیرم! یکی از همونایی که اونقدر افراطی رو می گیرن که فقط نوک دماغشون دیده میشه. مامان رو دوست داشتم و دارم اما خر نبودم که بدونم اون جلسات فقط برای فخر فروشی اثاثیه جدید و لباس نو بوده! محفل های گرم غیبت و …. بگذریم! ازدواج نکردن خواهرم هم مزید بر علت شد که مامان حساس تر بشه.
با اینکه دلم نمی خواست اصلا حرف بینمون ادامه پیدا کنه اما از دهنم پرید:
- خواهرت خواستگار خوب داشت! منتهی مادر و دختر یکی رو می خواستن که خدا باید تو کارخونه ی جداگونه می ساختش!!
فرامرز بدون نگاه کردن به من لبخندی زد و گفت:
- وقتی موضوع درمان بابا پیش اومد حس کردم حتی اگر شده برای یک مدت کوتاه به آرزوم میرسم. چیزی که از نوجوونیم می خواستم و مامان هر بار با کلی ترفند جلوی منو گرفت! اعتراف می کنم بچه بودم! مخالفتت هیچ جوره تو کتم نمی رفت.
موبایلم رو روبروی صورتم گرفتم تا یک بار دیگه از همه خبر بگیرم و در همون حال گفتم:
- بس کن، نمی خوام چیزی بشنوم.
یهو گوشیمو قاپید و دستهای خالیم روبروی صورتم موند و با لحن محکمی گفت:
- ولی من می خوام بگم!
چشم هامو گرد کردم که حرفی بزنم اما اون اجازه نداد و گفت:
- اگر بخوای تا صبح همراه دایی و برادرهات توی خیابون ها می چرخم، اما خودت هم خوب می دونی که هیچ کاری نمی تونیم انجام بدیم. پس بذار حرفامو بزنم؛ بعدش هر کاری که تو بگی انجام میدیم.
با اخم سکوت کردم و فرامرز بعد از گرفتن نفس عمیقی ادامه داد:
- وقتی رفتم امید داشتم که خیلی زود میای پیشم. تا موقعی که خبر درخواست طلاقت رو بشنوم دست از پا خطا نکردم. دلم می خواست بیای تا بدون محدودیت زندگی کنیم. یادته که هر بار زنگ میزدم هر چقدر که صحبتامون گرمای گذشته رو نداشت می گفتم که می خوام پیشم باشی؟ صحبت های مادرم و فرح بی تاثیر نبودن، ولی وقتی بچه بدنیا اومد واقعا تصمیم داشتم بیام! اما وقتی توی تلفن آخر گفتی که دیگه نمی خوای همسرت باشم حتی یک درصد هم به ذهنم خطور نکرد که ممکنه چه سختی هایی کشیده باشی! طلاقت رو غیابی دادم تا با دیدنت دوباره موندگار نشم.
حرفش رو با حرص قطع کردم و گفتم:
- ببخشید که این حرفو می زنم اما حس می کنم این حرف خودت نیست. حس می کنم اصل جمله این باشه «نرو ایران، دختره پابندت می کنه! به فکر آرزوهات باش».
خنده ی غمگینی کرد و گفت:
- امان از دست شما زن ها که خودتون خوب همو می شناسین!
خنده اش قطع شد و گفت:
- آره! برای خودم هم عجیب بود، فرحی که همیشه منو نصیحت می کرد یهو اینطور به آرزوهای من اهمیت بده، با خودم می گفتم حالا که مادر و خواهرم اینطور دل به دل من دادن من چرا از موقعیتم دست بکشم؟ مخصوصا که می دونستم اگر برگردم ایران، نه تنها هیچ وقت تو برام مژده ی عاشق پیشه ی قبلی نمیشی! بلکه باید به خودم فشار بیارم تا یه زندگی خوب برای تو و بچه مون فراهم کنم، اون هم زمانی که حس می کردم هنوز به طور کامل جوونی نکردم!
لباشو به هم فشرد و با ناراحتی ادامه داد:
- برای اینکه بتونم فراموشت کنم خودم رو توی گند و ک*ث*ا*ف*ت غرق کردم . هر شیطنتی که فکرش رو بکنی انجام دادم. مازیار اوایل که زنگ میزد و می خواست در مورد تو حرف بزنه تلفن رو، روش قطع می کردم و کم کم اون هم از صرافت افتاد و حرفامون فقط به خودمون محدود شد. شاید باورت نشه اما مامان راضی شده بود که تو به زندگیم برگردی و من از لاابالی گری هام دست بکشم، اما من دیگه اصلا آدم حسابش نمی کردم.
پوزخند زدم و از ذهنم گذشت:
- حاج خانم که دیده از پس پسرش برنمیاد دوباره می خواسته دست به دامن مژده بشه. حالا که پسرش روبراه شده دوباره من شدم مرض واگیردار!
صدای فرامرز منو از فکر بیرون آورد:
romangram.com | @romangram_com