#پل_های_شکسته_پارت_161
شماره ی دایی و پیمان و فرهاد رو هم گرفتم تا مطمئن بشم خبری شده یا نه که دایی و پیمان گفتن دارن کوچه پس کوچه های شهر رو متر می کنن!! و فرهاد هم بی هدف توی خونه کنار تلفن نشسته بود و منتظر بود شاید خبری بشه. متوجه شدم همزمان با مکالمه من، فرامرز با کسی به نام یوسفی صحبت کرد. آخرین تماس که با فرهاد بود رو قطع کردم و رو به فرامرز گفتم:
- کی بود؟
ماشین رو توی خیابون اصلی شهر انداخت و گفت:
- پسر خانم حمیدی، پلیسه. غروب که از همه ی واحدها سراغ امین رو می گرفتم، عکسش رو ازم گرفت گفت کمک میکنه.
منظورش سهند بود. لبخند غمگینی روی لبم نشست:
- دستش درد نکنه.
جلوی مسجدی که درهاش باز بودن نگه داشت و گفت:
- من یه آبی به صورتم بزنم، میام.
و از ماشین پیاده شد. از بین مخاطبین موبایلم شماره ی دو سه تا از همکلاسی های پارسالش که کمی باهاشون صمیمی بود رو یکی یکی گرفتم و بماند که چقدر خجالت کشیدم و عذرخواهی کردم به خاطر بدموقع زنگ زدنم اما وقتی باهام ابراز همدردی کردن و اظهار بی اطلاعی، درمونده خداحافظی کردم و سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشم هامو بستم.
در ماشین باز شد و فرامرز کنارم نشست و گفت:
- شرمنده، دستشویی هم رفتم، به همین خاطر طول کشید.
حرفی نزدم.
- مژده؟
چشم هامو باز کردم و با ناراحتی گفتم:
- به خونه ی دوستاش زنگ زدم. اونجا هم نبود.
نفسش رو با قدرت فوت کرد و گفت:
- ته دلم دعا می کنم امین تمام مدت برای درآوردن لج من پیش دایی قاسمت بوده باشه.
سرم رو تکون دادم و گفتم:
- خدا کنه.
و سریع چشم هام پر از اشک شد. ساعت سه و نیم صبح بی هدف توی ماشین پارک شده ی جلوی مسجد نشسته بودیم و تقریبا هیچ کاری از دستمون بر نمی اومد!
خیابون خلوت بود و هر از گاهی یکی دو تا ماشین رد می شد. فرامرز سکوت رو شکست:
- از بچگی دلم می خواست یه پدر و مادر زیادی روشن فکر داشته باشم که به هیچ کارم گیر ندن! اما بابام همیشه فکر آبروش بود و مامانم درگیر جلسه های صندوق و ختم های تموم نشدنی قرآنش، فرحناز یکی شد عین خود مامان و من و فربد شدیم سوهان روحشون.
با انگشتهام افتاده بودم به جون پوست لبم و تو اون لحظه تنها چیزی که نمی خواستم بشنوم حرفی در مورد خانواده ی نچسب فرامرز بود.
- فربد که خیلی زود با کمک پولی بابا خودش رو جمع و جور کرد و راهش رو از خانواده جدا کرد، کاری ندارم چقدر موفق بوده! اینکه نتونست زندگی تشکیل بده و هر سال زن های صیغه ایشو عوض می کنه. اما خب حداقل اونقدر محکم بود که رو پای خودش وایسته، باقیش به خودش مربوطه!
آهی کشید و گفت:
- مادرم که فربدش رو فنا شده می دید همه ی هدفش این شد که من بمونم! به من آزادی بیشتری دادن و وقتی عاشقت شدم، اولش مامان خوشحال شد که من پایبند زندگی میشم اما وقتی تورو دید و فهمید با معیارهاش نمی خونی شروع کرد ساز مخالف زدن.
romangram.com | @romangram_com