#پل_های_شکسته_پارت_160
انگار کمی همین حرف خیالمو راحت کرد. امین گم نمیشه، همه ی مسیرهای شهر رو بلده، حتی اگر می خواسته پیش من بیاد راه ترمینال رو بلده، همیشه هم اونقدری پول همراهش هست که از پس خودش بر بیاد اما این فکرها باعث نمیشه دلم آروم بگیره. ساعت دو نیمه شبه و هنوز خبری نیست. رو به فرهاد گفتم:
- زنگ بزن به ایلیا و بگو برن ترمینال یا دور میدون! شاید امین بخواد بره خونه مادرجون که پیش من باشه!
و رو به فرامرز گفتم:
- جایی مونده که بخوای دنبالش بگردی؟!
با گیجی نگاهم کرد، در حالی که به سمت در طرف شاگرد می رفتم گفتم:
- بریم خونه ی سحر و خونه ی فروزان.
فرهاد با ناباوری صدام زد:
- خاله؟!
به سمت فرهاد برگشتم و کلید خونه رو از توی کیفم بیرون کشیدم و گفتم:
- برو خونه طبقه هفتم، واحد سمت راست و گوش به زنگ تلفن باش. شاید کسی از امین خبر داشته باشه و زنگ بزنه خونه.
فرامرز پشت فرمون نشست، فرهاد دستم رو نگه داشت؛ وقتی به صورتش نگاه کردم، با چشم و ابرو فرامرز رو اشاره کرد و با صدای آرومی گفت:
- مطمئنی می خوای باهاش تنها بری؟!
مطمئنا ترسش به خاطر اون ب*غ*ل پر از احساسی بود که چند دقیقه قبل فرامرز منو توش فشرده بود! نفسم رو فوت کردم و گفتم:
- فعلا هر دومون نگران امین هستیم.
لبخند مهربونی زد و گفت:
- البته من که چیزی ندیدم. ولی ….
موبایلش رو در آورد و گفت:
- شماره ت رو بگو.
با بغض لبخندی زدم و شماره ام رو گفتم. روی گوشیم میس انداخت و گفت:
- اگر باعث ناراحتیت شد کافیه زنگ بزنی تا هرجا باشی بیام دنبالت.
سرم رو تکون دادم و ازش خداحافظی کردم و سریع سوار ماشین شدم و حرکت کردیم.
اول آدرس خونه ی فروزان رو دادم و با اینکه ته دلم می دونستم محاله امین بخواد توی چنین شرایطی بره اونجا اما بنده های خدارو از خواب بیدار کردیم ، بعد آدرس خونه ی سحر رو دادم. بماند که وقتی از دهنم در رفت و گفتم «حالا بریم خونه خواهر شوهرم» چقد اخم و لب و لوچه ی آویزون تحویلم دادم اما واقعا کی اون لحظه تحویل می گرفت؟!!!
وقتی خونه سحر هم نبود تصمیم گرفتیم به خونه ی نگار بریم، هر چند که فرامرز گفت قبلا به اونجا هم سر زده، اما خب از اونجایی که امین خیلی با دختر نگار صمیمی بود و یه زمانی نگار و مازیار خیلی علاقه داشتن من و فرامرز رو به هم نزدیک کنن احتمال دادیم شاید نقشه ای در کار باشه!
وقتی خونه ی اونها هم نبود، کم مونده بود جلوی در بزنم زیر گریه، نگار به زور مارو برد خونه اش، ساعت سه نیمه شب بود، هم از بی ملاحظگیمون خجالت می کشیدم و هم هر لحظه ترسم بیشتر می شد. حداقل اتفاق خوب امشب این بود که کدورت بی مورد بین من و نگار حل شد و بعد از خوردن به زور یک لیوان آب از خونشون بیرون زدیم.
وقتی توی ماشین نشستیم، زنگ زدم به خونه ی بابا و همون طور که فکر می کردم همه بیدار بودن، مریم گفت که شوهر فاطیما و ایلیا رفتن داخل شهر و هر اتوب*و*سی که نگه میداره سراغ امین رو می گیرن و هنوز خبری نشده!
romangram.com | @romangram_com