#پل_های_شکسته_پارت_159
- پیداش می کنم. جایی نمیره! امین پسر عاقلیه.
به سمت جالباسی رفتم و شلوار کتانم رو برداشتم و همون طور که گریه می کردم گفتم:
- اگر یه تار مو از سرش کم بشه تا آخر عمر نمی ذارم آب خوش از گلوت پایین بره.
صداش بالا رفت:
- من خودم دارم دیوونه می شم تو دیگه نمک به زخمم نپاش.
در اتاق باز شد و مریم به داخل اتاق سرک کشید. خطاب به فرامرز گفتم:
- من الان حرکت می کنم.
و سریع قطع کردم و اجازه ندادم جواب بده و رو به مریم با گریه گفتم:
- محمد و پیمان رفتن دنبال امین نه؟
سکوتش یعنی همه خبر داشتن. گریه ام شدت گرفت و سریع تر لباس بیرون پوشیدم، مامان و بابا که دیدن نمی تونن آرومم کنن فرهاد رو هم همراهم فرستادن و خودم اجازه ندادم کس دیگه ای بیاد، از لحظه ای که توی ماشین نشستیم تا چهار پنج ساعت بعد که به خونه برسیم یک نفس گریه کردم و مدام موبایل دایی، فرامرز، پیمان رو می گرفتم تا خبر بگیرم و یکسره هم موبایل من یا فرهاد از جانب خونه زنگ می خورد تا حالمون رو بپرسن. ساعت دو نیمه شب بود که رسیدیم.
به محض اینکه جلوی آپارتمان رسیدیم ماشین فرامرز هم توقف کرد. با عصبانیت پیاده شدم و به سمتش رفتم، اون هم پیاده شد، دلم می خواست زمین و آسمون رو روی سرش خراب کنم که امین رو همون اول نفرستاد پیشم، اما وقتی چند قدمیش رسیدم و چشمهای گریونش رو دیدم پاهام سست شد، دستم رو بند کاپوت ماشین کردم و با صدایی که تحلیل می رفت گفتم:
- چی شده؟!
قبل از اینکه بفهمم چی میگه توی آ*غ*و*شش فرو رفتم و تنم بین دستهای قدرتمندش فشرده شد و صدای هق هقش توی گوشم پیچید:
- پیداش نمی کنم مژده، به خدا فکر نمی کردم چنین فکری توی سرشه که بذاره بره!
دستهام دو طرفم آویزون بودن و مغزم تو ناحیه هنگ قرار داشت. صدای سلام خشک فرهاد باعث شد کمی به خودم بیام و سعی کنم از فرامرز فاصله بگیرم، اما فقط کمی حلقه ی دستهاشو شل کرد و همچنان منو توی آ*غ*و*شش نگه داشت و جواب زیر لبی به فرهاد گفت و توی صورتم نگاه کرد و گفت:
- بهت قول میدم بر می گردونمش! باورم داری؟!
نداشتم، به عنوان مرد زندگیم، به عنوان فرامرز آزادی که می شناختم نه! باورش نداشتم؛ اما به عنوان پدر امین چرا! باز هم کمی خودم رو عقب کشیدم و توی چشمهای منتظرش نگاه کردم و گفتم:
- فقط امین رو پیدا کن.
با آرامش پلک زد و بالاخره منو رها کرد و قدمی به عقب برداشت. فرهاد جلو اومد و گفت:
- پاسگاه خبر دادین؟ حاج دایی و بقیه کجان؟
فرامرز رو به فرهاد با بی توجهی به سوالش گفت:
- من شمارو می شناسم؟
و در کسری از ثانیه چنان اخمش هاش تو هم رفت که اگر جاش بود کمی دست می انداختمش! اما سریع گفتم:
- پسرخواهر بزرگمه.
سریع قیافه اش باز شد و بالاخره ادبش به کار افتاد و با فرهاد دست داد و بعد گفت:
- آره خبر دادیم، اما امین که گم نشده! پیدا کردن کسی که گم شده به مراتب راحت تره تا کسی که نمی خواد دیده بشه.
romangram.com | @romangram_com