#پل_های_شکسته_پارت_158


یهو انگار مغزم به کار بیفته به این فکر کردم که مامان یهویی حالش گرفته شد، پیمان و محمد سر شام نیومدن! همه از یه چیزی ناراحت بودن و من اصلا دقت نکردم که اون چیه که همه می دونن جز من! با وحشت گفتم:

- امین کجاست؟!





- میگم که! خوابیده.

صدام بالا رفت:

- امین خوابیده تو اون وقت تو خیابون می چرخی؟!!!

نفسش رو فوت کرد:

- اونم توی ماشینه! صندلی عقب خوابیده.

با صدایی که می لرزید گفتم:

- بیدارش کن گوشی رو بده بهش.

سکوتش باعث شد صدام بالاتر بره:

- میگم بیدارش کن، می خوام صداشو بشنوم.

بعد از یه مکث طولانی گفت:

- پیشم نیست.

تقریبا جیغ زدم:

- امین کجاست؟!

- نیست! نمی دونم کجاست!

اونقدر آروم گفت که به گوش هام شک کردم، دلم می خواست وقتی ازش میخوام یه بار دیگه تکرار کنه حرف جدیدی بشنوم، اما گفت:

- بعد از ظهر گفت پاپ کورن میخواد، منم رفتم براش بخرم؛ هر کاری کردم خودش همراهم نیومد، وقتی برگشتم خونه نبود. به داییت زنگ زدم به خونه ی خودت هم سر زدیم، چون امین کلید خونه رو داشت گفتم شاید اونجا باشه ولی نبود.

رگباری حرف می زد و من کم کم از بهت خارج می شدم و یهو با جیغ ساکتش کردم:

- دو روز بچمو دستت سپردم! اول که اشکشو در آوردی حالا هم که گمش کردی! فرامرز دعا کن …

زدم زیر گریه:

- دعا کن امین صحیح و سالم پیداش بشه وگرنه روزگارتو می کنم روزگار یزید!

سعی داشت آرومم کنه:


romangram.com | @romangram_com