#پل_های_شکسته_پارت_157

مامان ذوق زده و البته کمی حرصی گفت:

- ورپریده تو خبر به این خوبی داری و صداتو در نمیاری؟!

سرخوشانه خندیدم و مهناز با حالت دو از اتاق بیرون رفت و دقیقه ای بعد مریم و فاطیما و شایسته و بهناز هم به لبهام چشم دوخته بودن تا من از عروس دایی قاسم بگم و من هم با نیش تا بناگوش باز شده داشتم نگاهشون می کردم و با تشر شایسته تکون خوردم:

- خو دِ جون بکن!

مامان رو ترش کرد:

- وا! بگو دور از جونش!

برای اینکه باز شایسته یکی نگه و مامان جواب نده فورا شروع کردم به حرف زدن:

- دختره خیلی جوونه، اسمش النازه و دختر یکی از همکارهای خود داییه. لیسانس حقوق داره. از قرار معلوم از دایی هم خوشش میاد.

مامان دستش رو روی سینه اش گذاشت و زمزمه کرد:

- قربون داداشم برم.

لبخندی از ته دل زدم و گفتم:

- دیدار اولیه رو انجام دادیم و تقریبا جواب بله رو گرفتیم … فقط بابای الناز گفت برای دفعه بعد بزرگترها برن تا حرف رو تموم کنن.

مامان از روی تخت بلند شد و گفت:

- من برم به خواهر و برادرام خبر بدم.

با لبخند به رفتنش نگاه کردم و به محض خروجش همه روی سرم ریختن تا بقیه جزییات رو بشنون و من هم با سانسور نود درصد جزییات که مربوط به گذشته ی دایی و الناز و همین طور ماجرای خودکشی بود، براشون از شب خواستگاری و اینا تعریف کردم.

خدا می دونه چقدر دلم می خواست به قیافه هاشون بخندم که مشخص بود هیچ کدوم با توضیحاتم قانع نشدن و منتظرن چیزهای بیشتری بگم.

بعد از یکی دو ساعتی که صحبتامون گرم شده بود، مامان همه رو صدا زد برای شام، وقتی همه اومدیم پایین کاملا قیافه ی مامان گرفته بود، ولی سعی می کرد همراه ما بگه و بخنده. مریم گیر داد بهش که چی شد و کلی حدس هم زدیم که حتما دایی های دیگه یا خاله خورشید حرفی زدن، اما مامان با لبخند می گفت اتفاقا خیلی هم خوشحال شدن و همه خودشونو واسه هفت روز و هفت شب عروسی آماده کردن. پیمان و محمد برای شام نیومدن و کم کم قیافه ی بقیه هم آویزون و گرفته می شد. مریم طوری سر یه شوخی معمولی به فرهاد طفلک توپید که من بجای فرهاد ترسیدم!

بعد از شام ببخشیدی گفتم و به اتاقم رفتم تا به فرامرز زنگ بزنم و حال امین رو بپرسم. قصد داشتم بعدش هم با مریم در مورد مائده حرف بزنم و ازش بخوام که به چابهار بریم و مائده رو ببینم. حتی اگر شده یکی دو روزه مرخصی بگیرم و شده واسه یه ساعت ببینمش. شماره موبایل فرامرز رو گرفتم، بعد از کلی بوق خوردن، درست زمانی که دیگه فکر کردم جواب نمیده و قصد داشتم قطع کنم صداش توی گوشی پیچید:

- سلام مژده خوبی؟

معلوم بود توی خیابونه. جواب دادم:

- سلام ممنون. خوبی؟ امین چطوره؟

با مکث گفت:

- امین هم خوبه.

- میشه گوشی رو بدی بهش؟

با دستپاچگی گفت:

- چیزه! … خوابیده.

romangram.com | @romangram_com