#پل_های_شکسته_پارت_156
- بهناز غلط کرده چنین حرفی زده!
و بلافاصله هم زدم زیر گریه، مهناز هول شده نگاهم کرد و سعی داشت آرومم کنه و من به این فکر می کردم که ای کاش خواهرم از من دلخور بود تا به دیدنم نمی اومد، نه اینکه چنین بلای وحشتناکی به سر زندگیش بیاد. یهو در اتاق باز شد و مامان هراسون وارد اتاق شد و با دیدن چشمهای پف کرده ی من و مهناز وحشتزده پرسید:
- چی شده؟
مهناز بینیشو بالا کشید و گفت:
- از مامانم تعریف کردم.
مامان کمی آروم تر شد و در اتاقم رو آروم بست و به سمت ما اومد و روی تخت نشست و گفت:
- خدا از اون پدر خدانشناست نگذره که اینطور آشیونه ی شما رو خراب کرد.
مهناز هیچی نگفت. اشکم رو پاک کردم و گفتم:
- مائده پیش خاله خورشیده؟
مامان آهی کشید و گفت:
- الحمدلله حالا که خیلی بهتره، بد روزایی رو گذروند بچه م! تازه داشت خیالم از ازدواج دوباره تو راحت می شد که زندگی مائده اون شد! بعد از چهارسال یکم داشت روبراه می شد که سهراب خدابیامرز، فوت شد.
با لحن بی نهایت غمگینی گفت:
- یعنی میشه من روزی رو ببینم که همه ی بچه هام خوشبخت شدن و محمود هم پدر شده باشه؟! اونروز اگر خدا جونمو بگیره هیچ اعتراضی نمی کنم.
صدای معترض من و مهناز بلند شد:
- اِ! این چه حرفیه؟
هر چند که همه ی حواسم پیش مائده بود و هر جور شده دلم می خواست ببینمش، اما اون لحظه دوست داشتم جو غمگین بینمون رو به هم بزنم. پس با یه تصمیم یهویی روی تخت نشستم و گفتم:
- مطمئنی آرزوی دیگه ای نداری؟!
مامان که متوجه شد حرف خاصی می خوام بزنم مشکوکانه نگاهم کرد و من با لبخند خبیثی گفتم:
- مثل دوماد شدن دایی قاسم.
مهناز یهو ذوق زده گفت:
- وای خداجون، حاج دایی؟!!
درجا چشم های مامان غرق اشک شد و گفت:
- شوخی می کنی؟
منم از فرصت استفاده کردم و با آب و تاب گفتم:
- حتی فکرش هم نمی تونی بکنی طرف مقابلش کیه! مامان، یه عروس خوشگلی قراره برات بیاره!
romangram.com | @romangram_com