#پل_های_شکسته_پارت_155
- مهناز جان یه کم به خودت مسلط شو و بگو مامانت کجاست. تو که منو جون به لب کردی!
کمی که از شدت هق هقش کم شد، سرش رو بلند کرد و در حالی که اشک هاشو پاک می کرد گفت:
- خاله یادته مامانم چقدر بابامو دوست داشت؟!
مگه می شد یادم بره! مائده یه حسین می گفت، ده تا حسین از ب*غ*لش در میومد! سرم رو تکون دادم و گفتم:
- آره.
لبهاشو به هم فشار داد و گفت:
- چهارسال قبل دایی قاسم به آقابزرگ خبر داد که داری ازدواج می کنی … یک ماه بعد از اینکه دایی محمود اومد دنبالت و تو حاضر نشدی برگردی.
ابروهامو درهم کشیدم، ای کاش همون موقع از خر شیطون پایین اومده بودم تا حالا دوباره با فرامرز روبرو نمی شدم. آهی کشیدم و گفتم:
- خب؟
نگاهش رو از من گرفت و گفت:
- همه می خواستیم بیایم عروسی. هر چند که حاج دایی گفته بود عروسی آنچنانی نمی گیرین! اما مادرجون می گفت همه باید بریم تا خانواده شوهرخدابیامرزت بفهمن کس و کاری داری، مخصوصا که دایی حاجی هم تاییدش کرده بود.
لبخند غمگینی روی لبم نشست و گفتم:
- پس چرا نیومدین؟
دوباره چشم هاش پر از اشک شد و گفت:
- روز قبل از عروسیت مچ بابا رو توی تخت خواب …
دستاشو روی صورتش گذاشت و در حالی که باز گریه رو از سر گرفته بود ادامه داد:
- ما از چند روز قبل اومده بودیم خونه مادرجون، همه حال و هوای آشتی با تو رو داشتیم؛ مامان و بهناز سر ظهر رفتن خونه تا بهناز یه چیزی بگیره و بعدش همه حرکت کنیم، که می بینن بابا با منشی شرکتش توی خونه ان.
دهنم نیمه باز مونده بود و مغزم تقریبا قفل کرده بود، حتی نمی تونستم مهناز رو ساکت کنم، فقط با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم:
- مامانت الان کجاست؟
دستاشو از روی صورتش برداشت و در حالی که مشخص بود حواسش اینجا نیست گفت:
- دایی محمد و دایی محمود رفتن سراغ بابا، بهناز قرص خورده بود و خاله و فاطیما بیمارستان پیش اون بودن و مامان هم حالش از همه بدتر بود … اوضاع اونقدر بد و به هم ریخته بود که حد نداشت. مادرجون و آقابزرگ داغون بودن، داغون تر شدن، زندایی ها همه ش میونه داری می کردن، اونقدر وضعیت بدی بود که به جرات می تونم بگم بدترین روزهای عمرم بود … دایی محمود می خواست به منشیه پول بده که پاشو از زندگی ما بکشه بیرون، اونم نامردی نکرد و هر چی از بابا می دونست گفت و آخر هم فهمیدیم خانم حامله اس!!!
دستهامو روی زانوهام گذاشتم تا لرزشش رو متوقف کنم. مهناز به چشمهام زل زد و گفت:
- مامان اول گوشه گیر شد و قید بانک و کارش رو زد … هر بار خبر جدیدی از گند بابا در می اومد مامان بیشتر تو خودش فرو می رفت … به جایی رسید که حتی چشم دیدن من و بهناز رو هم نداشت و مجبور شدیم بیمارستان اعصاب بستریش کنیم … آخرین باری که رفتم دیدنش سه ماه پیش بود که اونقدر بهم بد وبیراه گفت که از رفتنم پشیمون شدم. الان هم حدود یک ماهه که خاله خورشید بردش چابهار چون دکترش یه امیدهایی داده و گفته بهتره تو یه محیطی دور از خاطرات متاهلیش آرامش بگیره، بهناز که یه بار هم نرفته پیشش!
پوزخند دردناکی زد و گفت:
- میگه این که تصور کنیم پدر و مادرمون مُردن، بهتر از اینه که بگیم پدرمون ه*و*سبازه و مادرمون … دیوونه.
با حرص گفتم:
romangram.com | @romangram_com