#پل_های_شکسته_پارت_154


- ایلیا و فرهاد مرد نیستن! شوهر خاله مریم و شوهر فاطیما که مَردن!

ایلیا به سمتم چرخید و با قیافه ی خنده داری چشم هاشو مظلوم کرد و گفت:

- هیچ وقت اینطور تخریب شخصیتی نشده بودم!

فرهاد هم نگاه کلافه ای به هال انداخت و با صدای آرومی گفت:

- شیطونه میگه برم وسط هال شلوارمو بکشم …. لا اله الا ا…!

بهش چشم غره رفتم و ایلیا خطاب به بهناز که وارد آشپزخونه شده بود با صدای آروم و حرصی گفت:

- که ما مرد نیستیم ها؟!

بهناز خبیث خندید و به سمت سینک ظرفشویی رفت تا صورتشو بشوره. فرهاد با صدای بلند گفت:

- مــادر؟ بهناز داره تو ظرفشویی صورتشو می شوره.

و صدای جیغ مامان در اومد:

- بهنــــاز!!!

***

در حالی که موهای مهناز رو به سه قسمت مساوی تقسیم می کردم پرسیدم:

- بهناز هم تجربی می خونه؟

آهی کشید و گفت:

- اگر به خودش بود که می خواست قید درسو بزنه، فاطیما و الهه راضیش کردن که درس بخونه.

با اینکه صورتم رو نمی دید لبخندی زدم و گفتم:

- حالا چرا آه می کشی؟ مگه بده که همه از تو تعریف می کنن و میگن مهناز فهمیده تره؟!

سکوتش که طولانی شد، سریع دُم بافته ی موهاش رو با کش بستم و کنارش روی زمین نشستم و به تخت تکیه دادم. در کمال تعجب دیدم چشم هاش پر از اشکه. با تعجب اسمشو صدا زدم:

- مهناز؟!

چونه اش لرزید و سرش رو پایین انداخت و با صدای آرومی گفت:

- خاله چرا نمی پرسی مامانم کجاست؟ دلت براش تنگ نشده؟!

هر چی حدس و گمان بد و وحشتناک بود به ذهنم خطور کرد، با صدای لرزونی گفتم:

- مامانت کجاست؟

با چشمهای غرق اشک بهم نگاه کرد و خودش رو انداخت توی ب*غ*لم و زد زیر گریه. قلبم توی دهنم می کوبید. در حالی که سعی داشتم آرومش کنم با صدای لرزونی گفتم:


romangram.com | @romangram_com