#پل_های_شکسته_پارت_153
ناخودآگاه لبخند کجی زدم و در حالی که در ظرف مربا رو می بستم گفتم:
- دایی قاسم حرفی زده؟
مامان پیش دستی های کره و پنیرو روی سنگ اپن چید و گفت:
- این حرفیه که از خودت باید بشنویم نه دیگرون.
در ظرف مربای آلبالو رو باز کردم و گفتم:
- من بهش جواب رد دادم. الان هم فقط نقش پدر امین رو توی زندگی امین داره، نه هیچ چیز دیگه.
و ناخودآگاه ب*و*سه ی اون شبی یادم افتاد که منو به در خونه ام چسبوند و بهونه آورد که اختیار از کف داده!!
بابا نفسش رو عمیق بیرون فرستاد و بدون هیچ حرفی به سمت راه پله رفت و با صدای بلند گفت:
- تا ده دقیقه دیگه هر کی کنار سفره نبود، باید تا وقت ناهار گشنه بمونه.
به این کار بابا لبخندی زدم. اون موقع ها هم همیشه من اولین نفری بودم که کنار سفره صبحونه می نشستم. مامان روبروم ایستاد و در حالی که حواسش به بابا بود که صدامونو نشنوه گفت:
- اگر قرار باشه باز هم ازدواج کنی هیچ کس مناسب تر از فرامرز نیست اما نباید عجولانه تصمیم بگیری.
لبهامو به هم فشردم و بعد از سکوت چند ثانیه ای در برابر نگاه منتظرش گفتم:
- هر چی شما بگین.
لبخندی از ته دل زد و پیشونیمو ب*و*سید و بعد ازم فاصله گرفت و خطاب به فرهاد و ایلیا که داشتن از پله ها پایین می اومدن شروع کرد به صحبت کردن. نفسم رو عمیق بیرون فرستادم. با توجه به اینکه هنوز جایی تو دل خواهر و مادر فرامرز نداشتم یه جورایی مطمئن بودم این وصلت سر نمی گیره چرا که دلیل مخالفت بابا برای ازدواج بار اولم هم همین بود که «اونها تو رو نمیخوان».
کاسه ها رو توی سینی چیدم و رو به فرهاد که به سمت آشپزخونه می اومد صبح بخیر گفتم. ایلیا به سمت دستشویی رفت و به اون هم سلام کردم. کنار سفره نشستم و با ذهنی که حالا بیشتر از هر وقتی درگیر شده بود شروع به چیدن کاسه ها توی سفره کردم. مامان خطاب به فرهاد گفت:
- صورتتو تو ظرفشویی نشور.
- نمی شورم مادر.
مامان با حرص گفت:
- خوبه دارم می بینم که می شوری.
مهناز و بهناز از پله ها پایین اومدن. مهناز روی شال سرش بود و اون یکی سر ل*خ*ت بود. به هم سلام کردیم. ایلیا همون موقع از دستشویی بیرون اومد و من هم بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم. بابا رو به بهناز گفت:
- بهناز سرتو بپوشون.
رو به فرهاد با صدای آروم گفتم:
- خیلی چشم سفیدی! آخر هم صورتتو تو ظرفشویی شستی؟
خواست جواب منو بده که بهناز با تخسی گفت:
- آقا بزرگ بیخیال! فرهاد و ایلیا که مرد نیستن!
فرهاد چشم هاش گرد شد، به زور جلوی خنده ام رو نگه داشتم. ایلیا که حالا وارد آَشپزخونه شده بود دست به کمر به سمت هال نگاه کرد و خواست حرفی بزنه که بابا خطاب به بهناز گفت:
romangram.com | @romangram_com