#پل_های_شکسته_پارت_152
- نمی خوای بگی چی شده که امین اینطور از دست خواهرت شکاره؟
آروم خندید و گفت:
- فرح رفته بود رو منبر و یه نفس نصیحت می کرد، امین هم که قربونش برم قشنگ فرحو شست و پهن کرد رو بند. منم از محل جنگ دورش کردم ولی خب دیگه انگار دیر اقدام کردم چون امین اونقدر عصبانی بود که حاضر نشد حتی یه دقیقه با هم خوش بگذرونیم.
با اینکه می دونستم منو نمی بینه سرم رو تکون دادم و گفتم:
- بچه ام حرف تو دلش نمی مونه. رُکه.
باز هم خندید و گفت:
- به مادرش رفته.
باز داشت پررو می شد! فورا گفتم:
- پیشت باشه اما اگر دیدی بی تابی می کنه زیاد اذیتش نکن بفرستش پیشم، باشه؟ من فردا شب، دیگه نهایتا شنبه صبح برمیگردم.
و بعدش از هم خداحافظی کردیم. از همون لحظه می دونستم امین، شب نرسیده پیشمه. دیگه هر چی بود همه اخلاق هاش دستم بود و می دونستم تو این لحظات فقط خودم می تونم آرومش کنم یا دایی قاسم. از روی تخت بلند شدم و مانتوم رو در آوردم و از اتاق خارج شدم تا بقیه رو بیدار کنم. همه دیشب اینجا خوابیده بودن و تا نیمه های شب حرف زده بودیم و چقدر دلم می خواست بدونم هنوز هم رسم اتاق نماز سر جاشه یا نه! اما چیزی نپرسیدم و همه توی سالن خونه نشستیم … همه به غیر از مائده که هنوز ندیده بودمش!
یکی یکی در اتاقهارو زدم و همه رو بیدار کردم و خودم زودتر از همه پایین برگشتم و کمک مامان سفره بلند صبحونه رو پهن کردم. حسی تو وجودم بود که به گمونم قوی تر از زمان مجردیم داد میزد من دختر این خانواده ام، هر چند قسمت بزرگی از ذهنم پیش ناراحتی امین بود اما فکر اینکه اون هم تا شب به جمعمون اضافه میشه باعث میشد ناراحتیم کمرنگ بشه. در ظرف مربای بِه رو باز کردم و در حالی که کاسه ها رو پر میکردم با نگاه غرق عشق به مامان و بابا زل زدم که به همدیگه کمک میکردن. بابا دستش رو برده بود توی حلب پنیری که خود مامان درست کرده بود و مامان هم کنارش پوست قالب های کره رو باز می کرد و توی پیش دستی ها می گذاشت. مامان که سرش رو بالا آورد نگاهم رو غافلگیر کرد و لبخند مهربونی نثارم کرد و باعث شد به زبون بیام:
- ممنون که تو این چند سال پیش قدم نشدین.
هر دو با تعجب نگاهم کردن. لبم رو به دندون گرفتم و سعی کردم جمله ی مناسبی که حسم رو بیان کنه پیدا کنم.
- من باید به غلط بودن کارم پی می بردم.
بابا لبخند کمرنگی زد و به کارش ادامه داد و مامان با لبخند غلیظ تری گفت:
- هیچ پدر و مادری نمی تونه بچه اش رو فراموش کنه. ما هم نباید پشتت رو خالی می کردیم.
نفس عمیقی گرفت و گفت:
- ما از اولش هم با خود فرامرز مخالفتی نداشتیم، باید برای به دست آوردنت سختی می کشید. ولی تو عجول بودی، الان هم اگر …
- خانم در این حلبو بذار.
مامان بدون اینکه حرفشو ادامه بده به حرف بابا گوش کرد و بابا در حالی که به سمت سینک ظرفشویی می رفت گفت:
- هرکه طاووس خواهد … جور هندوستان کشد!
مشکوکانه به هر دو نگاه کردم، طوری حرف میزدن که انگار الان تو موقعیت نه سال پیش قرار داریم و میخوان فرامرز چزون راه بندازن! با صدای آرومی پرسیدم:
- چیزی هست که من خبر ندارم؟!
بابا دستاش رو با حوله ی کنار یخچال خشک کرد و گفت:
- اگر عاقل باشی نباید دوباره گول اون مارمولک رو بخوری!
romangram.com | @romangram_com