#پل_های_شکسته_پارت_151
- می خوای همین طور قهر باشی تا آخر هفته ات خراب بشه؟
با تاخیر جواب داد:
- می خوام پیش تو باشم. دوست دارم پیش آقابزرگ و مادرجون باشم. دلم واسه دایی پیمان تنگ شده.
نفسم رو فوت کردم و گفتم:
- گوشی رو بده به بابات.
بعد از چند ثانیه فرامرز گوشی رو گرفت و ازش خواستم امین رو بفرسته اما اون گفت:
- اگر مشکلی نیست بذار این دفعه رو خودم درست کنم.
اخمی کردم و گفتم:
- معلوم نیست چی بهش گذشته که اون همه ذوق و شوقش برای تهران اومدنش فروکش کرده!
با لحن جدی گفت:
- آره اونجا شکنجه اش کردم!
خواستم حرفی بزنم که با لحن ملایم تری ادامه داد:
- من دارم همه وقت و انرژیمو میذارم تا حداقل یه چیزایی رو درست کنم. شاید اشتباه فکر می کردم که می تونم همه چیزو با هم داشته باشم.
معنی حرفش رو نفهمیدم! منتظر موندم تا ادامه بده و گفت:
- مطمئن باش هیچ وقت خواهرم رو به پسرم و زندگیم ترجیح نمیدم.
لبخند غمگینی روی لبم نشست. کاش چنین تصمیم محکمی رو قبل از جداییمون می گرفت. منظورم ترک خواهرش نیست! یه تصمیم عاقلانه برای نظم دادن به زندگیمون.
نفس عمیقی گرفت و گفت:
- من به تربیت امین ایمان دارم و می دونم تو چیزی کم نذاشتی براش … پس اجازه نمیدم کسی بشه دایه عزیزتر از مادر و بخواد پسرمو اذیت کنه.
با صدای آروم و لحنی عصبی گفتم:
- خواهرت امینو اذیت کرده؟!!!
بدون مکث جواب داد:
- غلط می کنه کسی چپ به امین نگاه کنه.
دلی که داشت آشوب میشد آروم گرفت و با لحن قدردانی گفتم:
- ممنونم … ممنون که وقتی امین باتوئه خیالم ازش راحته.
صدای نفسی که با آسودگی رهاش کرد رو شنیدم و لبخند روی لبم نشست و گفت:
- پس اجازه میدی مشکلم رو با امین حل کنم؟!
romangram.com | @romangram_com