#پل_های_شکسته_پارت_150


- بله؟

- سلام مژده خوبی؟

به سمت راه پله قدم برداشتم تا به اتاقم برم و همزمان مامان گفت:

- مژده جان بچه ها رو هم بعد از تلفنت بیدار کن.

برای مامان سری به نشونه باشه تکون دادم و در جواب فرامرز گفتم:

- سلام ممنون. امین چطوره؟

نفسش رو کلافه فوت کرد و گفت:

- ما برگشتیم خونه.

با ابروهای بالا داده گفتم:

- امروز پنج شنبه اس! حتی یک روز کامل هم نیست که رفتین!

با کلافگی ادامه داد:

- می دونم! راستش امین اصلا میونه ی خوبی با خانواده ام نداشت. تو خونه ی خودم هم اونقدر بدقلقی درآورد که ترجیح دادم برگردیم.

وارد اتاقم شدم و گفتم:

- الان پیشته؟ می تونم باهاش صحبت کنم؟

- آره یه لحظه صبر کن.

دکمه های مانتوم باز کردم و روی تختم نشستم. از این بابت خوشحال بودم که اتاق من مثل اتاق بنیامین دست نخورده و مرتب مونده بود و این یعنی هیچ کس جز خود من این جدایی رو نمی خواست! صدای امین توی گوشی پیچید:

- سلام مامان. تو کجایی؟! چرا خونه نیستی؟

لبخندی به لحن تخسش زدم و گفتم:

- قربونت برم فکر نمی کردم اینقدر زود برگردین! من اومدم پیش مادرجون اینا، تو که می خواستی بری استخر و کلی خوش بگذرونی که!

با صدای گرفته گفت:

- از خواهر بابا بدم میاد. قیافه اش زشته.

لبهامو به هم فشار دادم تا نخندم! متاسفانه خیلی تعریف امین به دلم نشسته بود و این همون سمت خبیث وجودم بود! بنده خدا فرح چهره ی زیبایی هم داشت! مطمئنا این سیرتش بوده که باعث شده امین اونو زشت ببینه؛ با لحن خونسردی گفتم:

- اولا که زشته در مورد قیافه ی مردم اینجوری صحبت می کنی! دوما تو چیکار به عمه فرح داری؟ تو رفته بودی که همراه بابات باشی. امین جون؟

- هوم؟!

می تونستم لب و لوچه ی آویزونش رو تصور کنم و دلم براش ضعف رفت.


romangram.com | @romangram_com