#پل_های_شکسته_پارت_149

- بذارین حداقل پنج دقیقه از باهم بودنتون بگذره بعد به هم بپرین، دلم خوش بود بعد از چند سال یادتون رفته باشه قبلا چقدر به هم می پریدین!

با لبخندی از ته دل ازشون فاصله گرفتم و پشت در اتاق نماز ایستادم و گفتم:

- خب دیگه برین پیش بقیه منم میام.

وقتی از پشت سرم رد می شدن شایسته با لحن خنده داری گفت:

- هنوز از راه نرسیده واسه ما حکم هم می کنه!

و ادای منو درآورد:

- برین پیش بقیه منم میام!!!

جلوی خنده ام رو نگه داشتم و به رفتنشون نگاه کردم که به سمت پله ها رفتن و از دیدم خارج شدن. بعد بدون معطلی چند ضربه آروم به در زدم و دستگیره رو به پایین فشردم.

یه لحظه هایی هست که اونقدر خاص هستند دلت میخواد دیگه تکرار نشه تا از خاص بودنش کم نشه! مثل همون لحظه ای که در اتاق رو باز کردم و بین اتاقی که لامپ سبز رنگ و دیوارهای سبزش فضاش رو آرامش بخش کرده بودن، بابا رو دیدم که با اقتدار وسط اتاق ایستاده و به در چشم دوخته و منتظره من به سمتش برم. یه صدایی داد می زد تمام مدتی که پشت در با محمد حرف می زدم منتظر بوده وارد اتاق بشم. همه ی حرفها، گلایه ها، دلتنگی هایی که توی این سالها آماده کرده بودم تا به محض دیدنش بهش بگم نیست و نابود شدن و به جاش دلم می خواست صورت سفیدش رو، دست هاشو بب*و*سم و با نفس کشیدن عطرش فقط حسرت هایی که خودم باعثش شده بودم رو جبران کنم.

اما وقتی خم شدم تا دستش رو بب*و*سم، دستش رو روی شونه ام گذاشت و مانع شد و فقط پیشونیم رو ب*و*سید، حتی به زبونم نچرخید که بگم معذرت میخوام. حرف فروزان توی سرم چرخ می خورد که می گفت «می خوام از خانواده ت بگی تا یادت بیفته که دلت براشون تنگ شده» اون هم فهمیده بود من چقدر دلم برای خانواده ام تنگ شده، اما من همه ی دلتنگیم رو پشت غرورم پنهان کرده بودم.

مثل وقتهایی که یه اتفاق بدی برات میفته و می دونی که مقصری! پس بهش فکر نمی کنی تا بیشتر از این اعصابت به هم نریزه، چون نمیخوای به یقین مقصر بودن خودت برسی! تو چشم های بابا نگاه کردم و اون با صدای آروم و لحن محکمی گفت:

- به خونه ی خودت خوش اومدی.

لبخندی به پهنای صورتم زدم و خواستم چیزی بگم که بدونه پشیمونم و خیلی وقت پیش به حرفهاش رسیدم که اجازه نداد و گفت:

- حالا که برگشتی … دیگه نمیذارم با تصمیمات اشتباه زندگی خودت و پسرم امینو خراب کنی.

و این یه جور لحن سرزنشگر بود که اون لحظه شیرین تر از هر تعریف و حمایتی بود برام.

***

فصل سی و یکم:

بابا کلید رو توی قفل در حیاط چرخوند و همزمان گفت:

- بعد از هشت نه سال سرمو بالا گرفتم و توی محل راه رفتم.

لبخند عمیقی زدم و گفتم:

- پس واسه خاطر همین بود از هر ده تا سوالم یکی رو جواب می دادین؟!

در رو باز کرد و کمی خودش رو کنار کشید که وارد بشم و در همون حال گفت:

- نه! اونقدر تند حرف می زنی که آدم می مونه جواب کدومشو بده.

آروم خندیدم و گفتم:

- راحت باشین بابا، بگین «زیاد ور ور می کنی مژده»!

لبخند سنگینی زد و همزمان با هم وارد حیاط شدیم. از ساعت شش صبح حاضر و آماده پشت پنجره اتاقم کشیک می دادم که بابا برای نون گرفتن از خونه بیرون بره تا همراهش برم و حالا با ل*ذ*ت نون خریدن سر صبح اون هم کنار بابا به خونه برگشتم. به محض اینکه نون ها رو تحویل مامان دادم موبایلم توی جیب مانتوم شروع کرد به ویبره رفتن. با دیدن شماره ی فرامرز و یاد امین افتادن لبخندی روی لبم نشست و جواب دادم:

romangram.com | @romangram_com