#پل_های_شکسته_پارت_148


اشکم روی گونه ام ریخت. سفیدی چشم هاش قرمز شد و ادامه داد:

- از فردای اون شب که زندگی شد جهنم و دیگه خنده ی از ته دل بابا رو ندیدم دلم بیشتر از تو گرفت. توی دلم واست خط و نشون می کشیدم که اگر بابا یه چیزیش بشه و خدایی نکرده فوت کنه نذارم توی مجلس عزاش شرکت کنی.

قلبم فشرده شد و سرم رو پایین انداختم.

- اما وقتی پسرت … امین اومد اینجا. تازه فهمیدم چقدر دلم برات تنگ شده.

سریع سرم رو بالا آوردم. همراه چشم های خیسش لبخند زد و گفت:

- بی معرفت … حتی بهم سلام نکردی!

لبهامو به هم فشردم و از در فاصله گرفتم و به سمتش رفتم:

- سلام …

دست هاشو از هم باز کرد. وقتی توی آ*غ*و*شش قرار گرفتم و ب*و*سه اش روی سرم نشست همراه گریه ام گفتم:

- معذرت میخوام داداش! به خاطر همه ی ناراحتی هایی که من باعثش شدم.

صدای شایسته باعث شد از هم فاصله بگیریم که با ابروهای بالارفته گفت:

- خدا شانس بده! مردم همیشه مورد توجه ان!

از ب*غ*ل محمد بیرون اومدم و با شایسته دست دادم و بعد از سلام و احوال پرسی گفتم:

- تو هنوزم به من حسادت می کنی؟

ابروهاشو تو هم کشید و گفت:

- دقیقا به چی؟!

اشک هامو پاک کردم و یه ابرومو بالا دادم و گفتم:

- به اینکه ازت خوشگلترم!

خنده اش رو نگه داشت و گفت:

- پررو!

محمد رو اشاره کردم و گفتم:

- ه*و*س ب*غ*ل شوهرتو کردی به خودش بگو! چرا به بقیه متلک میندازی؟

شایسته چشم هاش گرد شد و گفت:

- مادر شدی یه کم حیا یاد نگرفتی!

محمد آروم خندید و گفت:


romangram.com | @romangram_com