#پل_های_شکسته_پارت_147
من که اصلا توقع شنیدن چنین حرفی رو نداشتم با صدای بلند خندیدم و ایلیا با لبخند خجلی گفت:
- معذرت عمه! ولی خیلی حرصمو درمیاره.
فرهاد چشماشو ریز کرد و گفت:
- امشبه رو نشنیده می گیرم.
ایلیا هم با لبخند خبیثی گفت:
- نشنیده نگیر ببینم چیکار میکنی!
در همون حین در خونه باز شد و مامان و فاطیمای گرد شده اومدن روی ایوون و به فاصله ی چند ثانیه، پیمان و رها و مریم و شوهرش و همسر فاطیما و دو تا دختر شبیه به هم حدودا پونزده ساله که مطمئنا دوقلوهای مائده بودن اومدن روی ایوون. ناخواسته چشم هام پر از اشک شد و ته دلم خودم رو لعنت کردم. پیمان با صدای بلند گفت:
- پس خوشگل داییش کو؟
من که می دونستم این پیمان موزمار خبر داره! یعنی دایی قاسم بهش نگفته باشه؟! فکر کن یه درصد! این کاراش از سر سیاستشه، ولی فاطیما که انگار در جریان نبود با قیافه ی آویزون گفت:
- پس امین جونم کو؟!
و پیمان با لحن خنده داری رو بهش گفت:
- نه که خیلی چشم دیدنت رو داشت!
بهشون رسیدم و یکی یکی، همه رو در آ*غ*و*ش کشیدم و بهناز و مهناز (دو قلو های مائده) رو بیشتر به خودم فشردم. توی دلم از خدا خواستم مادرشون هم با من برخورد خوبی داشته باشه. شونه به شونه ی مامان وارد خونه شدم و بقیه هم پشت سرمون اومدن. برخلاف تصورم کسی توی سالن نبود. با ترس به صورت مامان نگاه کردم و مامان با لبخند آرامش بخشی گفت:
- توی اتاق نمازه. برو پیشش.
سرم رو تکون دادم و با قدم های آروم به سمت راه پله رفتم، روم نمی شد بپرسم پس محمد و مائده کجان! همینقدر که پسر محمد و دخترهای مائده بودن یعنی یه روزنه ی امید، که اینجا کسی از من متنفر نیست.
وقتی پشت در اتاق نماز ایستادم، به خاطر آوردم که اردیبهشت ماه امسال، روزی که فهمیدم فرامرز داره برمیگرده ایران، وقتی منتظر امین بودم که از مدرسه بیاد بیرون چقدر دلم این اتاق و دورهمی های شادمون رو خواسته بود. کف هر دو دستم رو روی در گذاشتم و پیشونیم رو به در چسبوندم. قلبم محکم تر از همیشه می کوبید و حالا اون حسی که تمام این مدت مانع دیدارم با خانواده ام شده بود به وضوح خودش رو نشون می داد. هیچ غروری وجود نداشت! من واقعا روم نمی شد تو چشم های پدرم نگاه کنم و بگم: «بابا خوشبخت نشدم».
- هنوز تک تک جمله هات یادمه.
پیشونیم رو از در جدا کردم و به سمت راستم و محمدی که چند قدمیم ایستاده بود نگاه کردم. توی نگاهش غمی بود که مانع می شد خودم رو توی ب*غ*لش بندازم. دست به سینه، از سمت شونه اش به دیوار تکیه داده بود و بهم نگاه می کرد. نفس عمیقی کشید و گفت:
- واقعا دلم میخواست خوشبخت بشی …. اونقدر که دیگه اینجا برنگردی!
با لبهای آویزون نگاهش کردم. با اینکه از پیمان کوچیکتر بود اما برخلاف اون، همه ی موهاش خاکستری شده بودن. سیبیل منظمی هم گذاشته بود که قیافه اش رو کاملا پدرانه کرده بود. دلم از حرفش گرفت، نمی تونستم تشخیص بدم حرفش خوب بود یا بد؛ خودش ادامه داد:
- وقتی در حیاط پشت سرت بسته شد … برای اولین بار گریه ی بابارو دیدم. طوری گریه می کرد که حتی شایسته هم گریه می کرد به حالش!
منظورش زنش بود، با توجه به اینکه شایسته کلا قاطی جمع نمی شد و ظاهرش کمی خشک بود، از نظر خود محمد این گریه، اون هم به حال بابا عجیب بوده!
با چشم های غرق اشک منتظر ادامه حرفش شدم، نفسش رو به صورت آه بیرون فرستاد و گفت:
- من رو فرستاد بیام دنبالت، من اومدم دنبالت، اما جلوتو نگرفتم.
پوزخندی زد و گفت:
- هرچند تاثیری هم نداشت … تو سر و کله ات خیلی باد داشت!
romangram.com | @romangram_com