#پل_های_شکسته_پارت_146
ساعت از هفت شب گذشته بود که رسیدم. اول شهر پیاده شدم، پیاده به راه افتادم تا خودم رو به دور میدون برسونم که فاصله چندانی نداشت که صدایی متوقفم کرد:
- عمه مژده؟
پشت سرمو نگاه کردم و پسر جوون تقریبا بیست ساله ای رو دیدم که مشکوکانه نگاهم می کرد، با دیدن عکس العمل من نسبت به اسمم صورتش از هم باز شد و به سمتم اومد. با توجه به اینکه عمه صدام کرده بود فقط می تونست پسر محمد باشه. نیشم تا بناگوش باز شد:
- ایلیا؟
قدمهاشو تندتر کرد و یک قدم مونده بود بهم برسه ایستاد. خب مسلما بعد از یه مدت زمان طولانی نمی دونست چه واکنشی نشون بده! وقتی می رفتم، دوم یا سوم راهنمایی بود؛ من پیش قدم شدم و دستم رو جلو بردم و به محض اینکه بهم دست داد باهاش روب*و*سی کردم. با هم به سمت پژوپارس سفید رنگ رفتیم و ایلیا پشت فرمون نشست و من کنارش جا گرفتم. به محض اینکه ماشین رو به حرکت در آورد با کسی تماس گرفت:
- الو فرهاد؟ من و عمه داریم میایم خونه. تو هم از همون ور برو.
و خداحافظی کرد و بعد با لبخندی رو به من گفت:
- فرهادِ خاله مریم رفت ترمینال منتظرت باشه من اینجا موندم.
نفسش رو با حالت خنده داری فوت کرد و گفت:
- آقا بزرگ از دو ساعت قبل، من و فرهاد رو فرستاده بیایم دنبالت.
لبخندی از ته دل زدم و صادقانه گفتم:
- دل تو دلم نیست.
با لبخند مهربونی بهم زل زد و گفت:
- همه چیز امن و امانه.
اون لحظه واقعا به چنین جمله ای احتیاج داشتم، هر چند که چیزی از استرسم کم نکرد. حرف زیادی نداشتم که با ایلیا رد و بدل کنم، حتی روم نمی شد بپرسم که پدرش با شنیدن خبر اومدن من چه عکس العملی نشون داده! فقط از حال بقیه پرسیدم و چند جمله ای هم در مورد الهه خواهر کوچیکترش صحبت کردیم که حالا دانشجوی مشهد بود و آخر حرفاش متوجه شدم هنوز هم طبقه ی بالای خونه ی بابا زندگی می کنن. وقتی توی کوچه ی تنگی که فقط درِ خونه باغ ما اونجا قرار داشت از ماشین پیاده شدیم، فرهاد هم همزمان پشت سر ما ماشین رو پارک کرد و برعکس ایلیا بدون خجالت به سمتم اومد و منو ب*غ*ل کرد و قشنگ منو تو ب*غ*لش چلوند! با اینکه اون رو هم در تمام مدت ندیده بودم.
ایلیا زنگ رو فشرد و همین که صدای مامان پخش شد و پرسید «کیه؟» فرهاد صورتش رو جلو برد و گفت:
- گل دخترتو آوردیم مادر.
و صدای ذوق زده مامان بلند شد:
- قربون قد و بالات برم. بیاین تو.
در با صدای تیکی باز شد و ایلیا با حالت بامزه ای گفت:
- چاپلوس بدبخت تعریف نشنیده! تو عمه رو آوردی؟!
فرهاد دستش رو دور شونه ام حلقه کرد و رو به ایلیا گفت:
- مهم نیته! این رو هم در نظر بگیر که شاید خاله میومد ترمینال پیاده می شد!
ایلیا زیر لب زمزمه کرد:
- عنتر!
romangram.com | @romangram_com