#پل_های_شکسته_پارت_145

قلبم تند میزد و فقط می خواستم با حرف زدن با مامان و دادن خبر خوش دایی خودم رو آروم کنم. بوق چهارم که تموم شد و صدای برداشته شدن گوشی اومد دهن باز کردم که سلام کنم اما با شنیدن صدای پدرم، صدام توی گلوم خفه شد.

- بله؟

آب دهنم رو قورت دادم. پوست سرم یه جورایی سفت شد، انگار که موهای سرم بخوان به صورت عمودی بایستن! دوباره صداش توی گوشی پیچید:

- الو؟

دهنم اتوماتیک وار بسته شد و اشک هام دوباره روون شد.

- چرا حرف نمی زنی؟!

داشت عصبانی می شد و من حتی محتاج این بودم که سرم داد بزنه. کاش قطع نکنه و فقط بگه «الو» و من چقدر احمق بودم که فراموش کرده بودم حضور پدرم چقدر برام مقدسه!

چشم هامو بستم و لبهام از هم جدا شد:

- سلام.

اونور خط سکوت مطلق شد. حالا هر دو سکوت کرده بودیم. کاش حالا که صدامو شنیده قطع نکنه. حتی اگر قطع کنه، دوباره زنگ می زنم، ده باره زنگ می زنم و حالا که به صورت اتفاقی یه قدم به جلو برداشتم دوباره عقب نشینی نمی کنم. صدام لرزید:

- بابا؟

به هق هق افتادم:

- مژده ام.

هنوز ساکت بود. می تونستم حدس بزنم الان اخمهاش توی همه و شاید … شاید که نه! حتما اون هم دلتنگ من بود، اون که مثل من بی عاطفه و سنگدل نیست! خاک بر سر من که از فرامرز موندم که در پی ایجاد روابط حسنه با پسرش بود، فرامرزی که هیچ وقت امین رو ندیده بود حالا با هم به سفر می رفتن و من از بچه ی خودم امین کم گذشت تر بودم که نمی تونستم به خاطر پدرم و اون همه محبتی که از بچگی خرجم کرده بود از غرور احمقانه ام بگذرم! البته اولش غرور بود، الان فقط خجالتش مونده بود. چشم هامو بستم و انگار در حین بیان جمله ام جون کندم!

- هنوز هم … دخترتونم؟!

نفسش رو که به صورت آه بیرون فرستاد انگار جون به تنم برگشت.

- اگردختر منی …

تمام تنم گوش شد و بابا حرفش رو ادامه داد:

- چرا الان … تو خونه ی من نیستی؟

با صدای بلند زدم زیر گریه و اونور باز هم سکوت شد و بعد در حالی که بین گریه به لبهام لبخند اومده بود گفتم:

- همین الان میام … همین الان راه می افتم.

نفسش رو باز هم عمیق بیرون فرستاد و حاضرم قسم بخورم این بار از سر آسودگی بود. بدون خداحافظی تلفن رو قطع کردیم و من در کمتر از ده دقیقه حاضر و آماده از خونه بیرون زدم و به دلیل دست فرمون افتضاحم و ترس از رانندگی در خارج از شهر تاکسی گرفتم و یکراست به ترمینال رفتم.

خدا رو شکر فقط نیم ساعت معطل شدم و زود ماشین گیرم اومد. وقتی روی صندلی اتوب*و*س نشستم به دایی قاسم پیام دادم و بلافاصله زنگ زد و شروع کرد به تحسین و قربون صدقه ام رفتن و من هم با خنده و گریه جوابش رو می دادم و وقتی می خواست خداحافظی کنه دوباره گفت:

- پس رفتی اونجا به مامانت درمورد من و الناز بگو.

و من با خنده ازش خداحافظی کردم. چون بعد از ظهر چهارشنبه بود احتیاج به مرخصی گرفتن نداشتم و می تونستم تا جمعه شب خونه ی پدرم بمونم.

آهی کشیدم و از خدا خواستم رفتار بقیه ی خانواده شامل محمد و مائده، باهام خوب باشه. هرچند خودم رو برای هر برخوردی آماده کرده بودم.

romangram.com | @romangram_com