#پل_های_شکسته_پارت_144


- از شهر خارج شدیم.

با دیدن جای خالی ماشینش توی پارکینگ بغضم شدیدتر شد و با گریه وارد آسانسور شدم. دیروز که اومده بود اجازه ی امین رو بگیره دستش رو روی قفسه ی سینه اش گذاشت و گفت:

- قسم می خورم نمی خوام امین رو ازت جدا کنم. فقط می خوام لحظات بیشتری رو با من بگذرونه، می خوام بقیه هم بفهمن که نسبت به پسرم بی عاطفه نیستم و دست از سر من بردارن و بذارن خودم برای زندگیم تصمیم بگیرم.

قصدش و منظورش هر چی که بود، مهم نبود! مهم این بود که سه روز قرار بود امین رو نبینم و نمی دونستم که بعدش چه اتفاق هایی می افته، از اینکه زندگیم به این شکل معلق بود بیزار و خسته شده بودم.

وقتی آسانسور توی طبقه ی هفتم توقف کرد و اومدم بیرون با سهند سینه به سینه شدم. عذرخواهی کرد و یه قدم عقب رفت. با دستم سریع اشکام رو پاک کردم و گفتم:

- معذرت می خوام.

این چند روز فقط یک بار دیده بودمش که اون هم دیروز بود که با عجله از در ساختمون بیرون زد و فقط یه سلام کوتاه کرده بود. خواستم از کنارش رد بشم که با سرفه ای مصلحتی حواسم رو به خودش جمع کرد:

- اتفاقی افتاده؟ می تونم کمکتون کنم؟

سرم رو به چپ و راست تکون دادم و باز اشکهام پایین ریختن، به سمت واحدم رفتم، صداش رو پشت سرم شنیدم:

- فکر می کردم شما هم رفتین!

توی جام ایستادم و به سمتش چرخیدم و منتظر موندم حرفش رو بزنه. لبخند خجلی زد و گفت:

- امین … پسرتونه! درسته؟

سرم رو به نشونه ی آره تکون دادم و لبهامو بیشتر به هم فشردم تا گریه نکنم.

قدمی بهم نزدیک شد و گفت:

- نیم ساعت قبل که وارد خونه می شدم توی پارکینگ دیدمش که کنار ماشین آقای آزاد ایستاده بود. از میزان وسایل و ساک و چمدونشون معلوم بود دارن میرن سفر.

بغضم رو فرو دادم و گفتم:

- امین … با پدرش می خواست بره.

ابروهاش رو بالا فرستاد و گفت:

- آقای آزاد…

اخمی کردم و گفتم:

- همسر سابقم و پدر امین.

ابروهاش بیشتر بالا رفت و زمزمه کرد:

- آهان.

ببخشیدی گفتم و دیگه اجازه ندادم بیشتر از این منو به حرف بگیره و وارد خونه شدم. با بسته شدن در دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و با صدای بلند زدم زیر گریه، اصلا برام مهم نبود که سهند هنوز پشت دره یا نه! به سمت اتاق امین رفتم و خودم رو روی تختش ولو کردم و گریه کردم. دلم بی نهایت نازک شده بود و واقعا نمی تونستم جلوی اشک هامو بگیرم. بعد از حدودا ده دقیقه ای که کمی سبک شدم بدون اینکه لباس هامو در بیارم به سمت تلفن خونه رفتم و شروع به شماره گیری کردم :

- صفر، صد و هفتاد و دو ….


romangram.com | @romangram_com