#پل_های_شکسته_پارت_143
- مامان؟ کفش های اسکیتم نیست!
نفس عمیقی گرفتم و با صدای بلند گفتم:
- توی کیفش، زیر تخت.
باز مشغول شد و صداش ساکت شد، از یک ساعت پیش که اجازه داده بودم به همراه پدرش به تهران بره مشغول جمع کردن وسایلش شده بود. نفسمو به صورت آه بیرون فرستادم، نمی دونم از دست کی دلخور بودم! شاید از دست امین که دلم می خواست یکم مخالفت کنه، اما انگار بودن با پدرش واقعا براش خوشایند بود. مسخره اس اما حسادت می کردم. انگار یادم رفته بود امین هنوز هشت سال کامل هم نیست!
قاشق چای خوریم رو بی هدف توی لیوان چای عسلی که حالا عسلش کاملا حل شده بود چرخوندم و سعی کردم به خودم مسلط باشم. دیروز که فرامرز بعد از سفر دو روزه اش برگشت کاملا روحیه اش شاد شده بود، طوری که وقتی درخواست بردن امین رو مطرح کرد و من قیافه ام درهم رفت، زیاد حساس نشد و توجه آنچنانی به گرفتگی من نشون نداد!
قرار بود فردا، یعنی چهارشنبه، بعد از مدرسه به همراه امین برن و جمعه غروب هم برگردن. به قدری دلم گرفته بود که فقط گریه کردن باعث می شد سبک بشم. دوباره صدای امین بلند شد:
- مامان! مایوم رو پیدا نمی کنم.
پوفی کشیدم و گفتم:
- مایو می خوای چیکار؟! مگه می خوای بری دریا؟
با صدای بلند از توی اتاقش جواب داد:
- بابا گفته خونه اش استخر داره.
دندون هامو به هم فشردم و گفتم:
- خودم برات آخر شب جمع می کنم، اینقدر صدام نکن، خسته ام.
حالا هیچکاری هم نکرده بودم که خسته باشما! فقط یه خرده دلم بچگی و لجبازی می خواست. من سخت ترین روزهای عمرم رو توی جوونیم گذروندم، در حالی که می تونستم محبت همه رو داشته باشم. می تونستم مثل بچه آدم درسم رو بخونم و لیسانسم رو بگیرم و برگردم به شهرم، با یکی که دلخواه پدرم و خانواده ام باشه، مثل امیرعلی، پسرعموم ازدواج کنم و زندگی عادی و شیرینی داشته باشم. اما در حقیقت چطور گذشته؟
درست ترم اول و ماه اول با فرامرز دوست شدم و بعد از یه مدت کوتاه به خاطر شرط بندیش شدم مضحکه ی دوستاش و باز دوباره بهم چسبید و اونقدر کنه بازی درآورد که دوباره جذبش بشم و بعد مقابل خانواده ام ایستادم تا با فرامرز ازدواج کنم، از پدرم سیلی خوردم و برادر و خواهرام از من رو گرفتن و ازخونه زدم بیرون، خانواده ها برای جلوگیری از آبروریزی یه مراسم ازدواج مختصر گرفتن و اینطور به خودم تلقین کردم که خوشبخت ترین دختر دنیام!
یه زندگی بچگانه با ل*ذ*ت های کوتاه و احمقانه مثل ست کردن همیشگی لباسم با فرامرز و وفق دادن سلیقه هامون به خاطر همدیگه شد همه ی دلخوشیم! بعد چی شد؟ فرامرز رفت و من در نبودنش هشت ماه باقیمونده بارداریم و سه سال بعد از تولد امین رو زیر سایه ی دایی و با خجالت سربار بودنم گذروندم و وقتی سر کار رفتم با سهرابی ازدواج کردم که دوستم داشت اما باز هم به خاطر اینکه سایه ی شوم فرامرز روی زندگی گذشته ام بود زندگی دومم گاهی به تلخی گذشت!
آهی کشیدم، من به همون هم راضی بودم، حداقل وقتی ناراحت بودم، وقتی مریض می شدم، وقتی من و امین به چیزی نیاز داشتیم، سهراب نه از سر محبت و ترحم که وظیفه ی خودش می دونست از ما حمایت کنه!
هر چند دوسال اول کمی برام سخت گذشت که امین توی خونه ی من نبود اما سهراب هیچ وقت نگفت که حق ندارم امین رو ببینم و هر وقت دلم میگرفت من رو به دیدن امین میبرد.
حالا دارم بیست و هشتمین سال زندگیم رو می گذرونم و تنها چیزی که کسب کردم یه عالمه خاطرات تلخه و البته امین که این روزها حس می کنم سهمم ازش داره کمتر و کمتر میشه.
لبخند تلخی زدم و اشکهام بی اراده از چشمم چکیدن. زیر لب زمزمه کردم:
- خدایا، به خودت توکل می کنم.
و مشغول خوردن چای عسلم شدم و بعدش به کمک امین رفتم و وسایلش رو جمع کردم.
صبح موقع بیرون رفتن از خونه چمدون امین رو هم برداشتم و اول به طبقه ی پنجم رفتیم و چمدونش رو تحویل فرامرز دادم، خواستم سفارشی کنم اما بغضم اجازه نداد و سریع از فرامرز خداحافظی کردم و امین رو به مدرسه اش رسوندم و از اون هم خداحافظی کردم چون ظهر زودتر تعطیل می شد و به همراه فرامرز میرفتن.
تا ظهر توی خودم بودم، فروزان و نصیریان هم انگار متوجه حال داغونم شدن که زیاد به پروپام نمی پیچیدن، در برابر پیام تکراری و هر روزه ی دایی که گفته بود «به مادرت گفتی؟» جواب دادم:
- امروز میگم.
ظهر وقتی توی راه برگشت بودم فرامرز بهم پیام داد و گفت:
romangram.com | @romangram_com