#پل_های_شکسته_پارت_142


- خدا براتون نگهشون داره.

تشکری کرد و گفت:

- الناز رو صدا بزنم که چای بیاره.

سرم رو تکون دادم و از کنارم بلند شد، یکی دو دقیقه بعد از برگشتنش، الناز با سینی چای از آشپزخونه بیرون اومد، یه تونیک خاکستری با شال سفید سرش کرده بود به همراه شلوار تنگ سفید. لبخندش از همون دور هم نشون از خوشحالیش میداد. با دیدنش یاد پیامش در مورد موهای دایی افتادم و لبم رو گاز گرفتم که نخندم. اول به سمت من و مادرش اومد و خم شد که چای رو تعارف کنه، وقتی خواستم چای بردارم نگاهم به مچ دستش افتاد و قسمتی که با تیغ بریده بود، خط عرضی از پوستش بدفرم شده بود. ناخودآگاه اخم کردم و بعد از برداشتن چای و قند تشکر کردم. وقتی به دایی رسید، دایی هم دقیقا همین واکنش رو نشون داد، البته اخم دایی خیلی عمیق تر بود، طوری که با خودم گفتم اگر مادر و پدر الناز نبودن حتما چشم غره یا دادی هم ضمیمه ی اخمش می کرد. تا موقع رفتن کنارم نشست و نتیجه ی شب نشینی یا همون خواستگاری اولیه این شد که برای دفعه بعد چند نفر بزرگتر از هر دو طرف هم توی مراسم حضور داشته باشن تا خواستگاری جلوه ی رسمی تری به خودش بگیره.

وقتی ازشون خداحافظی کردیم هنوز دایی اخم داشت. توی راه بالاخره سکوت رو شکستم و گفتم:

- دایی اون چه قیافه ای بود؟! نمیگین با خودشون فکر می کنن که شما پشیمون …

حرفم رو برید و زیر لب با حرص گفت:

- دختره ی احمق.

منظورش رو فهمیده بودم، پس سکوت کردم. با حرص ادامه داد:

- دیدی چه بلایی سر دستش آورده بود؟ حقش بود یه دونه می خوابوندم زیر گوشش تا برای همیشه یادش بمونه که حق نداره به خودش صدمه بزنه.

نفسم رو فوت کردم و به بیرون خیره شدم. لحنش آروم تر شد و با ناراحتی زمزمه کرد:

- امشب همه ش فکرم می رفت سمت این مساله که اگر خدایی نکرده الناز رو به موقع نمی رسوندن بیمارستان الان …

با اخم گفتم:

- خدا نکنه!

خواست ادامه بده که با لحنی جدی گفتم:

- عوض اینکه حرفهای خوب بزنین دارین ناراحتی درست می کنین؟ بابا امشب تقریبا جواب مثبت رو گرفتیم دایی!

لبخند کمرنگی روی لبش نشست و گفت:

- خدارو شکر.

و بعد ادامه داد:

- خودت به مادرت میگی؟ من … روم نمیشه.

من که کلا دنبال همین بهونه بودم!! محکم گفتم:

- البته که میگم.

دایی هم با لبخندی از ته دل نگاهم کرد و گفت:

- ممنون قربونت.

فصل سی ام:


romangram.com | @romangram_com