#پیغام_عشق_پارت_311
- با حسم نسبت به بردیا هم کنار آمدم، بردیا رو دوست دارم اما به عنوان یه برادر، عشقی دیگه بهش ندارم.
نفسی کشیدم
- راستش مامانی حس می کنم که پریا به بردیا علاقه داره، از نگاهش و حالت رفتارش این جوری برداشت کردم،
البته یه حسی بهم میگه که شاید پریا از خیلی وقت پیش به بردیا علاقه داشته، اما بخاطر من از حسش گذشته؛
الانم که بردیا داداشم شده، راه برای پریا باز شده. اون دختری هم که پویا عاشقش بود طلاق گرفته، دوباره آمد
سمت پویا و زر زر کرده اما پویا دیگه عاشقش نیست و بهش اعتماد نداره. پویا داره از نو زندگی شو شروع می کنه و
جدیدا در قلبش رو بر روی عشق باز گذاشته. بازم خوب دوباره خام اون دختره نشده!!
یه شاخه گل دیگه برداشتم و شروع به پر پر کردم. بغضم گرفته بود
- خیلی دردناک که فقط من حرف میزنم و تو گوش می کنی، مامان خوب و خوشگلم دلم برات تنگ شده، من تقریبا
همه چیز رو راجب تو می دونم، عکساتو دیدم و کپی تو هستم، مامان کاش زنده بودی.
آهی کشیدم و اشک روان شده روی گونه ام رو پاک کردم.
- با اینکه از اولش نبودی اما این روزا بدجور جایی خالی ات حس میشه.
چند تا نفس عمیق کشیدم، پلکام رو باز و بسته کردم، دست روی سنگ گذاشتم.
بردیا : می تونم بشینم؟!
سرم رو بالا آوردم و به بردیا نگاه کردم
- اهوم.
بردیا کنار قبر نشست.
- از کجا فهمیدی من اینجام؟!
بردیا : عمو دانیال بهم گفت
- اهان
دست روی سنگ قبر کشید.
بردیا : مزاحم خلوتت که نشدم؟!
- نه
آخرین شاخه ی گل رو هم پر پر کردم. بردیا دست روی دستم گذاشت
بردیا : قول میدم داداش خوبی برای دخترتون باشم.
به بردیا لبخند زدم.
- من گاهی به پریا حسادت می کردم.
بردیا : چرا؟!
- چون اون یه برادر داشت اما من نداشتم.
romangram.com | @romangram_com