#پیغام_عشق_پارت_310

- بردیا داداشم هست، شما ها هم خانواده ی داداشم؛ با اینکه من خودم خانواده دارم اما شاید روزی شما رو هم جز
خانواده ام بدونم.
نفسی کشیدم
- خوب من باید برم
آقا کامیار : غزل قبول من بد کردم اما دیگه نمی خوام ازت جدا باشم بذار برات جبران کنم.
بهش نگاه کردم
- چیزی برای جبران وجود نداره، منم قرار نیست ازتون جدا بشم. چه بخوام چه نخوام تو زندگی ام هستید.
بردیا : می رسونمت
- نه می خوام پیاده روی کنم
بردیا : پس مراقب خودت باش
بهش لبخند زدم
- تو هم مراقب خودت باش
از خونه شون بیرون زدم. تند تند نفس عمیق کشیدم. هنوز زود بود، من زمان می خواستم، انگار زمان دوایی هر درد
و مشکلی بود. قلبم شراره خانم رو بخشیده بود اما برای بخشیدن آقا کامیار هنوز تردید داشت....
پارت آخر.
یک ماه بعد :
کنار سنگ قبر نشسته بودم، داشتم گل پر پر می کردم و روی سنگ می ریختم.
- مامان جون می دونم که خودت از همه چیز خبر داری، اما بازم دوست دارم که برات تعریف کنم.
دست روی سنگ کشیدم
- بالاخره خاله دریا با خاله شراره آشتی کرد، البته قبلش به خوبی از خجالتش درآمد. دیگه نمیگم شراره خانم، خاله
شراره بهتره، الان سه تا دوست در کنار هم هستند فقط جای تو خالی
آهی کشیدم
- با اینکه کامیار رو بخشیدم اما هنوز برام کامیاره، نمی دونم چرا نمی تونم بهش به چشم بابام نگاه کنم.
شونه بالا انداختم
- شایدم چون دانیال بهترین پدر دنیاست.
مکثی کردم
- مامان جون ازت ممنونم که این تصمیم رو برای زندگی من گرفتی، نمی دونم اگه با کامیار و خاله شراره زندگی می
کردم چی میشه اما می دونم به خوشبختی الان نبودم.
لبخند زدم

romangram.com | @romangram_com